در کتاب شهر واژهها (The City of Words) نوشتهٔ آلبرتو منگوئل (Alberto Manguel)، با نگاهی تازه به رابطهٔ انسان، زبان و زیستجمعی روبهرو میشویم. این کتاب فقط دربارهٔ ادبیات یا خواندن نیست، بلکه دربارهٔ این است که چگونه واژهها جهان ما را میسازند، شهرها را معنا میکنند و نگاه ما را به خودمان و دیگران شکل میدهند. منگوئل نشان میدهد که شهر واقعی فقط مجموعهای از خیابانها و ساختمانها نیست، بلکه متنی زنده است که با حافظه، روایت، گفتوگو و خواندن ساخته میشود.
ارزش اصلی این کتاب در آن است که خواندن را به یک مهارت صرف محدود نمیکند، بلکه آن را راهی برای فهم زندگی جمعی، تشخیص قدرت در زبان، و دیدن انسانهای دیگر از زاویهای عمیقتر میداند. شهر واژهها (The City of Words) به ما یادآوری میکند که هر واژه میتواند هم ابزار فهم باشد و هم وسیلهٔ حذف، و از همین رو مسئولیت ما در برابر زبان، مسئولیتی اخلاقی و اجتماعی است. این کتاب برای هر کسی که میخواهد رابطهٔ میان متن، جامعه و هویت را جدیتر بفهمد، یک دعوت ارزشمند به خواندن دوبارهٔ جهان است.
مقدمه: چرا با هم هستیم؟
(Introduction: Why Are We Together)
🏙️ شهر تنها آمیزهای از سنگ و فولاد یا خیابانهایی نیست که بر نقشهها ترسیم شدهاند. شهر در بنیادینترین سطح خود، روایتی است که ساکنان آن برای معنا بخشیدن به زندگی مشترک خود میسازند. ما به این دلیل در کنار یکدیگر زندگی میکنیم که داستانهایی درباره خود داریم که بدون حضور دیگران معنایی ندارند. این داستانها همان چیزی هستند که هویت ما را در پهنه شهر تعریف میکنند و مرز میان ما و بیگانگان را تعیین میسازند.
🗣️ زبان ابزاری برای توصیف جهان بیرونی نیست، بلکه راهی است که به کمک آن واقعیت اجتماعی خود را خلق میکنیم. وقتی از شهر سخن میگوییم، درباره مجموعهای از قوانین، اسطورهها، تبلیغات و گفتوگوهای روزمره حرف میزنیم که همزمان هم ما را متحد میکند و هم گاهی میان ما فاصله میاندازد. انسانها از آغازین لحظات شکلگیری تمدن، با واژهها به جهان شکل دادهاند و این واژهها بودند که سنگبنای شهرهای بزرگ را بنا نهادند.
📖 خواندن عملی است که ما را از انزوای فردی بیرون میکشد و به شهروندانی آگاه تبدیل میکند. ما با خواندن روایتهای دیگران، یاد میگیریم که دنیای شخصی خود را گسترش دهیم و درک بهتری از حضور دیگران داشته باشیم. این تجربه مشترک، نوعی همدلی ایجاد میکند که برای بقای جامعه ضروری است. شهرهایی که خواندن در آنها به فراموشی سپرده شود، به تدریج توانایی خود را برای تصور آیندهای متفاوت از دست میدهند و به زندانی برای ساکنان خود تبدیل میشوند.
🌍 ما در جهانی زندگی میکنیم که قدرتهای بزرگ سعی دارند زبان را به شعارهای خالی و دستورهای ساده تقلیل دهند. در چنین وضعیتی، مسئولیت خواندن دقیق و پرسشگرانه بسیار سنگین است. هرگاه واژههایی نظیر امنیت یا پیشرفت بدون تأمل در بافتار اجتماعی استفاده شوند، ابزاری برای سلطه میگردند. تنها با بازگشت به ریشههای روایی خود و خواندن هوشمندانه متنهای پیرامون، میتوانیم شهر را به مکانی برای زیستن انسانی تبدیل کنیم، نه عرصهای برای تحمیل ارادههای بیگانهساز.
صدای کاساندرا
(The Voice of Cassandra)
🏛️ اسطوره کاساندرا بازتابدهنده وضعیت پیچیده حقیقت در جوامع انسانی است. او کسی است که حقایق تلخ را میبیند و با صدای بلند بیان میکند، اما جامعه او را نمیپذیرد. این نپذیرفتن ناشی از جهل نیست، بلکه از میل به نشنیدن سرچشمه میگیرد. انسانها ترجیح میدهند در حبابهای امن و دروغهای شیرین باقی بمانند تا اینکه با واقعیتهای ناخوشایند روبهرو شوند. کاساندرا نه تنها یک چهره اسطورهای، بلکه نماد نویسندهای است که در هر عصر، روایت رسمی قدرت را به چالش میکشد.
✍️ نویسنده در جایگاه کاساندرا عمل میکند. وقتی قدرت حاکم سعی دارد واقعیت را مطابق با منافع خود بازنویسی کند، نویسنده تنها کسی است که شجاعت گفتن اینکه پادشاه عریان است را دارد. این وظیفه نویسنده نه برای آزار جامعه، بلکه برای حفاظت از سلامت اخلاقی آن است. جامعهای که صدای منتقدان و حقیقتگویان را خفه میکند، در واقع در حال بریدن شاخهای است که روی آن نشسته است. سکوت در برابر دروغ، نخستین قدم برای فروپاشی شهر است.
⚖️ قدرت همیشه تمایل دارد زبان را به ابزاری برای کنترل تبدیل کند. کلماتی که قرار است پلی میان انسانها باشند، گاهی به دیوارهایی بلند برای جداسازی تبدیل میشوند. وقتی حکومتها از واژهها برای پنهان کردن جنایات یا توجیه نابرابری استفاده میکنند، زبان خاصیت اصلی خود یعنی ارتباط انسانی را از دست میدهد. در این شرایط، نویسنده باید دوباره واژهها را بازیابی کند و معنای واقعی آنها را به مردم بازگرداند. این کاری دشوار است، زیرا قدرت به شدت در برابر شفافیت مقاومت میکند.
🧱 تمدنها به اندازه کلماتی که درباره خود به کار میبرند، شکننده هستند. اگر داستانهای ما پر از تعصب، نفرت و خودخواهی باشد، شهرهایی که میسازیم به زودی فرو میریزند. آلبرتو منگوئل یادآوری میکند که حقیقت همیشه در حاشیه قرار دارد، در جایی که مردم عادی کمتر به آن توجه میکنند. کاساندرا در حاشیه شهر میایستد و فریاد میزند، نه چون دیوانه است، بلکه چون از دوردستها خطراتی را میبیند که ساکنان شهر به دلیل نزدیکی بیش از حد به مسائل روزمره، از درک آن عاجزند.
🔍 مسئولیت خواندن دقیق، بر عهده شماست. شما نباید هر روایتی که توسط رسانهها یا دولتها ارائه میشود را بدون چون و چرا بپذیرید. کاساندرا به تنهایی کافی نیست؛ او به شنوندهای نیاز دارد که جرات کند حقیقت را بشنود و بر اساس آن عمل کند. خواندن متنهای دشوار و مواجهه با دیدگاههای مخالف، بخشی از این تمرین برای دیدن واقعیت است. شهر واژهها تنها زمانی امن خواهد بود که ساکنان آن بیاموزند چگونه میان حقیقت و دروغ تمایز قائل شوند.
(اسطوره کاساندرا یکی از درخشانترین و غمانگیزترین قصهها در اساطیر یونان باستان است. این داستان که ریشه در دوران حماسی تروآ دارد، بیش از آنکه صرفاً یک افسانه قدیمی باشد، نمادی از رنج حقیقتگویی در جهانی است که حقیقت را برنمیتابد.
✨ ماجرا از این قرار است که کاساندرا، دختر زیباروی پریام (Priam)، پادشاه تروآ، مورد توجه آپولون، خدای خورشید و هنر، قرار گرفت. آپولون به او قدرت پیشگویی هدیه داد، اما زمانی که کاساندرا عشق او را نپذیرفت، آپولون خشمگین شد. او نمیتوانست هدیهاش را پس بگیرد، بنابراین نفرینی بر آن افزود: کاساندرا همچنان آینده را میدید، اما هیچکس حرفهایش را باور نمیکرد. این یعنی او محکوم بود فاجعهها را ببیند و آنها را پیشبینی کند، درحالیکه دیگران او را دیوانه میپنداشتند.
🔥 کاساندرا در دل جنگ تروآ، سقوط شهر و ورود اسب چوبی را به وضوح میدید و هشدار میداد، اما فریادهایش در باد گم میشد. اطرافیانش نه تنها به هشدارهای او گوش نمیدادند، بلکه آنها را نادیده میگرفتند. این اسطوره به ما میگوید که گاهی داشتن حقیقت کافی نیست؛ توانایی رساندن حقیقت به گوش دیگران، بخش مهمی از قدرت است. اینکه حقیقت را بدانیم اما ناتوان از اثبات آن باشیم، دردی است که کاساندرا آن را تا ابد با خود حمل میکند.)
لوحهای گیلگمش
(The Tablets of Gilgamesh)
🏺 حماسه گیلگمش نه فقط کهنترین داستان مکتوب بشر، بلکه نخستین منشور اخلاقی برای حیات شهری است. در این روایت، پادشاه اوروک ابتدا فردی استبدادگر است که قدرت خود را نه در خدمت مردم، بلکه برای ارضای خواستههای شخصی به کار میگیرد. دیوارهای شهر اوروک، پیش از آنکه نماد امنیت باشند، نماد خودخواهی پادشاهی هستند که مرزهای میان خود و دیگران را با سنگ و آجر ترسیم کرده است. این نگاه اولیه به شهر، پیامی واضح دارد: شهری که در آن پادشاه تنها به خود میاندیشد، محکوم به فروپاشی درونی است.
🤝 تحول گیلگمش از طریق مواجهه با دیگری آغاز میشود. ورود انکیدو به زندگی او، نقطه عطفی است که مفهوم تمدن را بازتعریف میکند. دوستی میان گیلگمش و انکیدو به آنها میآموزد که هویت انسانی در خلأ شکل نمیگیرد؛ ما فقط در آینه نگاه دیگران است که خود واقعی را میبینیم. این ارتباط عمیق، درک گیلگمش از رنج و فقدان را دگرگون میکند. وقتی انکیدو میمیرد، گیلگمش با واقعیت مرگ روبهرو میشود و میفهمد که جاودانگی نه در دیوارهای شهر، بلکه در میراثی است که انسانها برای یکدیگر به جا میگذارند.
📜 شهر در این حماسه به موجودی زنده تبدیل میشود که با خاطرهها و قوانین معنا مییابد. گیلگمش در پایان سفر خود، به دیوارهای اوروک بازمیگردد و با نگاهی تازه به آنها مینگرد. او درک میکند که شکوه واقعی شهر در بناهای یادبود نیست، بلکه در عدالت، تداوم نسلها و داستانهایی است که ساکنان آن برای هم تعریف میکنند. این تغییر نگرش، انتقال از یک استبداد فردی به یک مسئولیت جمعی است که جوهره اصلی زندگی شهروندی را شکل میدهد.
⚖️ درس گیلگمش برای جهان امروز ما بسیار حیاتی است. در زمانی که بسیاری از جوامع سعی دارند با ساختن دیوارهای فیزیکی یا روانی خود را از دیگران جدا کنند، این داستان یادآوری میکند که امنیت واقعی در انزوا به دست نمیآید. ما نیازمند ملاقات با انکیدوهای زمانه هستیم؛ کسانی که با تفاوتهای خود، باورهای ما را به چالش میکشند و کمک میکنند تا فراتر از علایق شخصی، به خیر عمومی بیندیشیم. درستکاری در اداره شهر به معنای به رسمیت شناختن این حقیقت است که همه ما در یک روایت مشترک شریک هستیم.
🔍 توجه به این نکته ضروری است که میراث گیلگمش تنها برای پادشاهان نیست. هر شهروند در هر دوره، نقش گیلگمش را در قبال شهر خود دارد. اگر ما به اندازه کافی از داستانهای دیگران نشنویم و در تجربه فقدان و رنج دیگران سهیم نشویم، دیوارهای شهر به زندانهایی تبدیل میشوند که روح خلاقیت را در ما میکشند. خواندن این حماسه، تمرینی برای بیرون آمدن از خودشیفتگی و ورود به فضای گستردهتر انسانی است؛ فضایی که در آن شهر، خانه همه ماست.
آجرهای بابل
(The Bricks of Babel)
🏗️ داستان بابل اغلب به عنوان روایتی از عقوبت الهی برای غرور بشری تفسیر میشود، اما این برداشت سادهانگارانه است. بابل در حقیقت بازتاب دهنده تنوع زبانی انسان است که قدرتمندان همواره برای سرکوب آن تلاش کردهاند. زمانی که مردم به دنبال ساخت برجی تا آسمان بودند، شاید هدفی فراتر از فخرفروشی داشتند. آنها میخواستند به زبانی مشترک برسند که فراتر از مرزهای محلی باشد، اما قدرت حاکم این اتحاد را تهدیدی برای سلطه خود دید و زبانها را در هم آمیخت.
📜 در طول تاریخ، امپراتوریها همواره برای تحمیل یک زبان واحد تلاش کردهاند. استراتژی آنها ساده است: شما باید مرا بفهمید، حتی اگر من تلاشی برای درک زبان شما نکنم. این نوعی استعمار فرهنگی است که هدف آن پاک کردن تفاوتها و ایجاد یکدستی کاذب است. وقتی زبانهای محلی و فرهنگهای کوچک نادیده گرفته میشوند، حافظه جمعی بشر کمرنگ میشود و بخش مهمی از هویت انسانی ما به فراموشی سپرده میشود. بابل، در واقع، نماد حق طبیعی انسان برای بیان جهان به شیوههای گوناگون است.
🌉 ترجمه در این میان نقشی حیاتی و پل گونه دارد. ترجمه به معنای جایگزینی یک زبان با زبان دیگر نیست، بلکه تلاشی برای حفظ تفاوتها در عین برقراری ارتباط است. مترجم مانند معمار شهری عمل میکند که تلاش دارد دو سوی یک دره را با پلی محکم به هم متصل کند، بدون اینکه ماهیت هر دو سوی دره را تغییر دهد. کسانی که به ترجمه و گفتوگو اعتقاد دارند، در واقع آجرهای بابل را دوباره کنار هم میچینند تا شهری بسازند که در آن تکثر، نقطه قوت باشد نه ضعف.
🗣️ یکدستی در زبان، مقدمه یکدستی در اندیشه است و این برای دموکراسی خطرناک است. جامعهای که در آن تنها یک روایت رسمی و یک زبان مسلط وجود دارد، به تدریج قدرت پرسشگری خود را از دست میدهد. وقتی کلمات معنای چندگانه خود را از دست میدهند و به ابزارهای تبلیغاتی تبدیل میشوند، دیگر نمیتوان حقیقت را جستوجو کرد. حقیقت در میان تضادها و گفتوگوهای میان زبانهای مختلف نهفته است. بنابراین، بابل شکست نیست، بلکه فرصتی است که نشان میدهد ما همزمان میتوانیم هم متفاوت باشیم و هم در کنار یکدیگر زندگی کنیم.
(در نگاه نخست به داستان برج بابل، به نظر میرسد مردم قصد داشتند با یک زبان واحد، اتحادی پایدار برای زیست مشترک بنا کنند. اما با خوانش عمیقتر در «شهر واژهها» و کتاب «پس از بابل» اثر جورج استاینر، ماجرا سویهای کاملاً متفاوت پیدا میکند:
🧱 توهم یگانگی و دام تمامیتخواهی: نیت ظاهری مردم بابل ساختن برجی تا آسمان با تکیه بر یک زبانی همگانی بود. اما آلبرتو منگوئل در بخش سوم کتاب نشان میدهد که تحمیل «یک زبان واحد» همواره بیش از آنکه به سود مردم باشد، به نفع حاکمان و ساختارهای قدرت است. قدرتها ترجیح میدهند همه به یک شیوه سخن بگویند و بیندیشند تا نظارت بر جامعه سادهتر شود. وقتی تنوع زبانی از بین برود، منطق استعماری حاکم میشود؛ منطقی که میگوید «تو باید زبان مرا بفهمی، بدون اینکه من نیازی به شنیدن صدای تو داشته باشم».
🌱 فروپاشی بابل؛ هدیه یا نفرین؟: جورج استاینر در شاهکار خود «پس از بابل» این باور سنتی را به چالش میکشد که تکثر زبانها یک مجازات الهی است. استاینر و منگوئل هر دو تاکید میکنند که هر زبان، روشی منحصربهفرد برای نگریستن به جهان و پنجرهای به سوی آزادی اندیشه است. اگر بشر در یک زبان واحد زندانی میماند، تنوع اندیشه و تخیل انسانی خشک میشد.
🌉 ترجمه به عنوان پلی انسانی: تفاوت میان زبانها نه عامل جدایی، بلکه سرآغاز گفتگو و آفرینش است. آنچه پس از بابل ارزش مییابد، «ترجمه» و «داستانگویی» است. جامعه انسانی برای همدلی نیازی ندارد هویتها و زبانها را در یک قالب یکدست و اجباری ذوب کند؛ بلکه زیبایی تمدن در این است که بتواند میان این تکثر و گوناگونی پل بزند و نفرین بابل را به جشن چندصدایی تبدیل کند.)
کتابهای دن کیشوت
(The Books of Don Quixote)
📖 دن کیشوت نه فقط یک شخصیت داستانی، بلکه کهنالگوی خوانندهای است که مرز میان صفحه کتاب و خیابان را از بین میبرد. او نشان میدهد که خواندن صرفاً عبور چشم از روی کلمات نیست، بلکه نوعی زیستن است. برای او، متن به همان اندازه واقعی است که سنگفرشهای شهر. این قدرت تخیل است که به او اجازه میدهد جهان را نه آنگونه که هست، بلکه آنگونه که باید باشد ببیند. در این فرآیند، خواننده تبدیل به نویسنده زندگی خویش میشود و واقعیت بیرونی را با رویاهای درونی خود بازنویسی میکند.
🎠 بسیاری از ما سعی داریم واقعیت را به شکلی که برای همه قابل درک باشد تفسیر کنیم، اما دن کیشوت ترجیح میدهد از میان آینههای شکسته داستانها به جهان بنگرد. این عمل شاید در نظر دیگران جنون به نظر برسد، اما در حقیقت تلاشی برای فرار از کسالت دنیای واقعی است. او با سوار شدن بر اسب تخیل، قوانین خشک و غیرمنعطف جامعه را به چالش میکشد. در واقعیت، هر کدام از ما در گوشهای از ذهن خود یک دن کیشوت داریم که تلاش میکند با وجود محدودیتها، معنایی فراتر از زندگی روزمره بیابد.
🧩 کتابهای دن کیشوت در کنار هم، ساختاری تودرتو ایجاد میکنند که خواننده را به سفری بیپایان دعوت میکند. این کتاب به ما میآموزد که هیچ متنی مستقل نیست و هر داستان، شاخهای از درخت تناور ادبیات است که نسلهای پیشین کاشتهاند. وقتی ما میخوانیم، در حال گفتوگو با نویسندگانی هستیم که قرنها پیش مردهاند، اما کلمات آنها هنوز در فکر ما زنده است. این زنجیره روایی، همان پیوندی است که ساکنان یک شهر را از طریق تجربه مشترک به یکدیگر متصل میکند.
🎭 خطرات غرق شدن در دنیای کتابها همواره وجود دارد. اگر بیش از حد در تخیلات پناه بگیریم، ممکن است توانایی تشخیص واقعیت را از دست بدهیم. با این همه، زندگی بدون تخیل نیز تهی و بیمعنا است. هنر دن کیشوت در این است که به ما میگوید برای ساختن شهری انسانی، به هر دو جنبه نیاز داریم؛ هم نگاه دقیق به واقعیت و هم توانایی دیدن فراتر از آن. درستکاری در خواندن به این معناست که اجازه ندهیم کتابها ما را از جهان جدا کنند، بلکه به ما کمک کنند تا جهان را با چشمی بازتر و قلبی گشودهتر ببینیم.
صفحه نمایش هال
(The Screen of Hal)
🖥️ صفحه نمایش هال نمادِ تسلطِ تکنولوژی بر ذهن ماست. در فیلم ادیسه فضایی، هال کامپیوتری بود که فکر میکرد و سرانجام بر انسان چیره شد. امروز، صفحات نمایش دیجیتال در گوشیها و رایانهها نقش همان هال را بازی میکنند. این صفحات همزمان که اطلاعات را در اختیار ما میگذارند، نحوه فکر کردن ما را نیز شکل میدهند. خطر واقعی اینجاست که فناوری به جای ابزاری برای اندیشه، به مرجعی بیچون و چرا برای حقیقت تبدیل شود.
🤖 بازار مصرف از متن میخواهد که سریع و قابل فروش باشد. در دنیای دیجیتال، عمق و پیچیدگی قربانیِ سرعت میشود. محتواهای کوتاه و سطحی جای تحلیلهای عمیق را میگیرند و مخاطب به جای پرسشگری، تنها به مصرف کردن اطلاعات دعوت میشود. این شرایط باعث میشود ذهن ما به جای تحلیل فعال، در انفعال مطلق فرو برود. وقتی ما به مصرفکنندگان محض تبدیل شویم، قدرت انتقادی خود را برای تغییر جهان از دست میدهیم.
⚠️ وظیفه یک شهروند آگاه در برابر این صفحات، حفظ استقلال فکری است. نباید اجازه داد الگوریتمها تعیین کنند که ما چه چیزی را بخوانیم یا به چه چیزی باور داشته باشیم. برای جلوگیری از این کنترل، باید هنر خواندن دقیق را احیا کنیم. خواندن دقیق به معنای توقف در برابر متن، پرسیدن سوال و نپذیرفتن روایتهای ساده است. صفحه نمایش باید آینهای باشد برای بازتاب پرسشهای ما، نه ابزاری برای القای پاسخهای آماده.
👁️ تکنولوژی به خودی خود خنثی است، اما نحوه استفاده از آن ماهیتِ شهر را تغییر میدهد. اگر ما این ابزارها را برای برقراری ارتباط عمیق و اشتراک داستانهای انسانی به کار بگیریم، تکنولوژی میتواند ابزاری برای رهایی باشد. اما اگر آن را تنها برای سرگرمی و فرار از واقعیت استفاده کنیم، تنها باعث انزوای بیشتر ما میشود. شهر واژهها شهری است که در آن فناوری در خدمت انسان است، نه برعکس. ما باید بیاموزیم چگونه از صفحه نمایش عبور کنیم و به واقعیت زنده و پر از ابهامِ زندگی بازگردیم.
درباره نویسنده
(About the Author)
✍️ آلبرتو منگوئل نویسنده، مترجم، ویراستار و منتقد برجستهای است که جهان را با نگاهی سرشار از کنجکاوی و پیوند با کتابها میبیند. او در سال ۱۹۴۸ در بوئنوس آیرس متولد شد و بعدها تابعیت کانادا را دریافت کرد. فعالیتهای او تنها به نوشتن محدود نمیشود، بلکه او عمر خود را وقف دفاع از اهمیت ادبیات و کتابخانهها کرده است. او در جوانی، زمانی که در یک کتابفروشی کار میکرد، برای خورخه لوئیس بورخس که نابینا بود، کتاب میخواند؛ تجربهای که تأثیر عمیقی بر شکلگیری نگاه او به مقوله خواندن داشت.
📚 منگوئل به دلیل پژوهشهای عمیق درباره تاریخ خواندن و کتابها شهرت جهانی دارد. آثاری همچون تاریخ خواندن و کتابخانه در شب نه تنها گزارشهایی درباره تاریخ ادبیات هستند، بلکه کاوشی در این موضوع محسوب میشوند که چگونه کتابها جهان درونی ما را میسازند. او در آثار خود به شکلی هنرمندانه پیوند میان زندگی روزمره و تجربه ادبی را تحلیل میکند و نشان میدهد که کتابها نه اشیایی تزئینی، بلکه ابزاری برای درک واقعیت هستند.
🌍 تجربه زیسته او در کشورهای مختلف جهان، از آرژانتین تا تاهیتی، فرانسه و کانادا، نگاهی چندفرهنگی و سیال به او بخشیده است. این نگاه به او کمک کرده است تا در کتابهای خود به مسائل مهمی مانند تبعید، تنوع زبانی و هویت شهری بپردازد. همچنین او مدتی مدیریت کتابخانه ملی آرژانتین را بر عهده داشت که فرصتی بود تا ایدههای خود را درباره دسترسی همگانی به دانش و اهمیت نهادهای فرهنگی به صورت عملی پیاده کند.
💡 نگاه منگوئل به جهان، دعوتی برای کنشگری از طریق کلمات است. او بر این باور است که خواندن یک امر منفعل نیست، بلکه فعالیتی است که شجاعت و مسئولیت میطلبد. از نگاه او، یک خواننده خوب همواره کسی است که در برابر روایتهای رسمی قدرت، پرسشگر باقی بماند. نوشتههای او راهنمایی برای کسانی است که میخواهند از خلال واژهها، دنیای خود و شهر محل زندگی خود را با دیدی انسانیتر و دقیقتر بازخوانی کنند.
مجموعه سخنرانیهای ماسی
(The Massey Lectures Series)
🏛️ مجموعه سخنرانیهای ماسی به یاد وینسنت ماسی، نویسنده، دیپلمات و دوازدهمین فرماندار کل کانادا شکل گرفت. هدف این مجموعه، دعوت از متفکران و نویسندگان برجسته برای طرح پرسشهایی اساسی درباره جامعه، فرهنگ، سیاست، آموزش و زندگی انسانی است و نویسندگان برجسته برای طرح پرسشهایی اساسی درباره جامعه، فرهنگ، سیاست، آموزش و زندگی انسانی است. این سخنرانیها ابتدا برای مخاطبان عمومی ارائه و از سوی شبکه عمومی CBC پخش میشوند و سپس در قالب کتاب انتشار مییابند.
🎙️ این سخنرانیها فقط مخصوص محافل دانشگاهی نیست، بلکه برای مخاطبان عمومی طراحی شده است. ازاینرو، کتاب منگوئل رسالهای دانشگاهی با مخاطبی محدود نیست، بلکه متنی عمومی و تأملبرانگیز است که میکوشد مسائل بزرگ اجتماعی را از مسیر ادبیات و تاریخ اندیشه توضیح دهد. هر عنوان در این مجموعه، در واقع تلاشی است برای درک بهتر جهان معاصر و بازنگری در ساختارهای فکری که زندگی ما را شکل میدهند.
🌍 کتاب آلبرتو منگوئل در قلب همین مجموعه جای دارد. او در شهر واژهها میپرسد که انسانها چرا با یکدیگر زندگی میکنند و چه چیزی جامعه را کنار هم نگه میدارد. پاسخ او در قدرت زبان، داستان و خواندن شکل میگیرد. او با رجوع به آثاری چون حماسه گیلگمش، داستان بابل و دن کیشوت نشان میدهد که شهرها فقط با دیوار و قانون ساخته نمیشوند؛ آنها با واژهها، خاطرهها و روایتهایی ساخته میشوند که مردم درباره خود و دیگری به اشتراک میگذارند.
💡 قرار گرفتن این کتاب در مجموعه ماسی اهمیت ویژهای دارد؛ چرا که اثر منگوئل خواننده را به پاسخهای قطعی دعوت نمیکند، بلکه او را به گفتوگو دعوت میکند. این کتاب دعوتی است به تأمل دوباره در آنچه ما را به عنوان شهروندان یک جامعه به هم پیوند میدهد و چگونه میتوانیم با تکیه بر ادبیات، جهانی انسانیتر بسازیم.
کتابهای پیشنهادی:
کتاب مسافر، برج و کرم: خواننده به مثابه استعاره

