کتاب با بورخس

کتاب با بورخس

کتاب با بورخس (With Borges) نوشته آلبرتو منگوئل (Alberto Manguel)، نه یک زندگی‌نامه کلاسیک است و نه صرفاً مجموعه‌ای از خاطرات؛ بلکه روایتی است صمیمانه و در عین حال تحلیلی از پیوندی عجیب میان یک نوجوان شانزده‌ساله و پیرمردی نابینا که جهان را از دریچه کتاب‌ها می‌دید. منگوئل با ظرافتی مثال‌زدنی، ما را به خانه‌ای در بوینس‌آیرس می‌برد که در آن، سکوتِ اتاق با صدای خواندنِ او و گوش سپردنِ بورخس شکسته می‌شود.

این اثر، فرصتی است تا خواننده با چهره‌ای متفاوت از خورخه لوئیس بورخس آشنا شود؛ نه فقط به عنوان نویسنده‌ای بزرگ که در قله‌های ادبیات ایستاده، بلکه به عنوان انسانی که در جزئیات روزمره، در شوخ‌طبعی‌های گزنده، در وسواس‌های فکری و در شیوه منحصربه‌فرد مواجهه‌اش با ادبیات، زندگی می‌کرد. خواندن این کتاب برای هر کسی که به دنبال درک عمیق‌تر رابطه میان کتاب، خواننده و زندگی است، تجربه‌ای تکان‌دهنده و الهام‌بخش خواهد بود.

منگوئل به ما می‌آموزد که چگونه یک کتاب می‌تواند فراتر از کاغذ و مرکب، به یک پل ارتباطی میان دو ذهنِ کاملاً متفاوت تبدیل شود. اگر به دنبال فهمیدن این هستید که یک نویسنده چگونه جهان را بازتعریف می‌کند و چگونه «خواندن» می‌تواند به کنشی خلاقانه بدل شود، این کتاب راهنمایی است که نباید از دست داد. این کتاب، دعوتی است به نشستن در آن اتاق دنج و شنیدن زمزمه‌های یکی از بزرگ‌ترین ذهن‌های قرن بیستم، از زبان کسی که افتخار همنشینی با او را داشته است.

دیدار با بورخس و آغاز یک دوستی ادبی

(Meeting Borges and the Genesis of a Literary Friendship)

📖 در سال ۱۹۶۴، بوئنوس آیرس حال‌وهوای متفاوتی داشت. در کتاب‌فروشی پیگمالیون، جایی که بوی کاغذهای قدیمی و مرکب در فضا پیچیده بود، نوجوانی شانزده‌ساله مشغول کار بود. آلبرتو منگوئل هرگز تصور نمی‌کرد که یکی از مشتریان ثابت این فروشگاه، سرنوشت او را برای همیشه تغییر دهد. او در میان قفسه‌های پر از کتاب، روزهای خود را می‌گذراند و با جهان کلمات درگیر بود، بی‌آنکه بداند به‌زودی بخشی از تاریخ ادبیات خواهد شد.

👤 خورخه لوئیس بورخس (Jorge Luis Borges) مردی بود که ادبیات را به چیزی فراتر از کلمات تبدیل کرده بود. او در آن سال‌ها بینایی خود را از دست داده بود و به دنبال صدایی تازه برای خواندن کتاب‌ها می‌گشت. وقتی این نویسنده بزرگ از آلبرتو درخواست کرد که برای او کتاب بخواند، این آغاز راهی بود که نه تنها برای آلبرتو بلکه برای تاریخ ادبیات، معنایی عمیق یافت. این درخواست ساده، دروازه‌ای را به روی جهانی گشود که در آن کلمات، تنها ابزار ارتباط نبودند، بلکه پلی برای اتصال دو ذهن جستجوگر بودند.

📚 خواندن برای بورخس یک عمل ساده نبود. این کار فراتر از روخوانی کلمات روی کاغذ بود. بورخس گوش می‌داد و آلبرتو می‌خواند. آن‌ها با هم در دنیای نویسندگان دیگر غرق می‌شدند. هر صفحه که ورق می‌خورد، پلی میان دو ذهن ساخته می‌شد؛ یکی پیر و خردمند که جهان را در تاریکی می‌دید و دیگری جوان که تازه در ابتدای مسیر کشف جادوی کلمات بود. این لحظات، سکوت سنگین میان کلمات را به گفتگویی بی‌پایان تبدیل می‌کرد.

🤝 این دوستی از دل نیاز به خواندن جوانه زد. منگوئل متوجه شد که بورخس نه تنها یک نویسنده بزرگ است، بلکه معلمی است که به او یاد می‌دهد چگونه به جهان نگاه کند. این‌گونه بود که رابطه‌ای شکل گرفت که در آن ادبیات، همزمان هم ابزار یادگیری بود و هم زبان مشترک میان آن‌ها. آنچه در آن اتاق کوچک اتفاق می‌افتاد، فراتر از یک وظیفه روزانه بود؛ نوعی تبادل روح که در آن خواندن، به عملی برای بقای دانش تبدیل شده بود.

شب‌های غرق در کتاب – بلندخوانی برای بورخس

(Immersive Evenings – Reading Aloud to Borges)

🕯 فضای آپارتمان بورخس در خیابان مائیپو، با آرامشی سنگین و خاص همراه بود. وقتی آلبرتو منگوئل پا به این خانه می‌گذاشت، انگار زمان متوقف می‌شد. اتاق‌ها مملو از کتاب بودند و بوی کهنگی کاغذ در فضا موج می‌زد. بورخس در صندلی راحتی همیشگی خود می‌نشست و منتظر بود تا صدای آلبرتو، جادوی کلمات را در تاریکی مطلق اتاق بیدار کند. این لحظات، آغاز پیوندی بود که میان یک نوجوان و یکی از بزرگ‌ترین ادیبان تاریخ شکل می‌گرفت.

📖 روش خواندن برای بورخس، آداب خاصی داشت. او نمی‌خواست کلمات فقط از روی کاغذ عبور کنند، بلکه به دنبال درک عمق متن بود. آلبرتو می‌آموخت که چگونه با لحنی متناسب، معانی پنهان جملات را بیرون بکشد. بورخس گاهی وسط خواندن، حرف را قطع می‌کرد و درباره یک کلمه، یک استعاره یا ریشه تاریخی یک مفهوم نظر می‌داد. این تعامل‌ها، به جای اینکه خواندن را مختل کند، آن را به یک کلاس درس زنده و پویا تبدیل می‌کرد.

🧠 بورخس در این شب‌ها، نه فقط یک نویسنده، بلکه یک راهنما بود. او بدون اینکه مستقیماً آموزشی بدهد، آلبرتو را وادار می‌کرد که به کلمات با دقت بیشتری نگاه کند. گاهی آن‌ها ساعت‌ها روی یک پاراگراف از متنی کلاسیک بحث می‌کردند. این گفتگوها به آلبرتو نشان می‌داد که ادبیات فقط قصه گفتن نیست؛ بلکه راهی برای اندیشیدن به هستی است. همچنین، این تجربه به او فهماند که چگونه یک نابینا می‌تواند دنیا را با وضوحی بیش از افراد بینا ترسیم کند.

✨ تکرار این شب‌ها، روتینی را ایجاد کرد که برای هر دو نفر حیاتی بود. بورخس برای دیدن جهان به صدای آلبرتو نیاز داشت و آلبرتو برای درک عمق ادبیات، به نگاه نافذ بورخس وابسته بود. آن‌ها با هم از هزارتوهای متون عبور می‌کردند. این مسیر، دیدگاه آلبرتو را نسبت به جهان دگرگون کرد. آنچه در این ساعات سپری می‌شد، تنها مطالعه نبود، بلکه تمرینی برای پرورش ذهن بود که تا پایان عمر همراه او باقی ماند.

درس‌های ادبی – تأثیر فکری و خرد بورخس

(Literary Lessons – Borges’s Intellectual Influence and Wisdom)

🧠 درس‌های ادبی بورخس هرگز در قالب درس‌نامه‌های رسمی نبود. او معتقد بود ادبیات تجربه‌ای شخصی و درونی است. آلبرتو منگوئل در کنار او آموخت که هر کتاب، پنجره‌ای به هزاران دنیای دیگر است. بورخس با لحنی که سرشار از تردیدهای دلنشین بود، خوانش‌های تازه از آثار کلاسیک ارائه می‌داد و نشان می‌داد که چگونه یک متن می‌تواند در هر خوانش، معنایی کاملاً متفاوت پیدا کند.

🖋️ او قدرت تخیل را برتر از دانش انباشته می‌دانست. بورخس به آلبرتو آموخت که حافظه، یک ابزار برای ذخیره اطلاعات نیست، بلکه کارگاهی برای خلق کردن است. آن‌ها درباره نویسندگانی بحث می‌کردند که مرزهای واقعیت و رویا را در هم شکسته بودند. این تبادل نظرها باعث می‌شد که آلبرتو نگاهی انتقادی به متون پیدا کند و بفهمد که پشت هر جمله ساده، پیچیدگی‌های عمیق فلسفی نهفته است که تنها خواننده دقیق می‌تواند آن‌ها را کشف کند.

📚 بورخس همیشه بر این باور بود که نویسنده بدون خواننده وجود خارجی ندارد. او آلبرتو را تشویق می‌کرد که در فرایند خواندن، فعال باشد و کتاب را به عنوان شیئی مقدس که باید فقط مصرف شود، نبیند. این نگاه، بنیان فکری آلبرتو منگوئل را شکل داد. او دریافت که برای درک واقعی ادبیات، باید با متن گفتگویی زنده داشت. آنچه بورخس به او منتقل کرد، خردی بود که فراتر از تکنیک‌های نویسندگی، به ذاتِ لذت بردن از کلمات مربوط می‌شد.

🌟 درس‌های بورخس در حافظه آلبرتو ماندگار شد و راهنمای مسیر حرفه‌ای او گشت. او یاد گرفت که چگونه از تکرار مکررات دوری کند و به دنبال کشف زاویه‌های نادیده در ادبیات جهان باشد. تأثیری که این گفتگوها بر ذهن جوان آلبرتو گذاشت، غیرقابل انکار بود. او دیگر نه تنها یک خواننده، بلکه تحلیل‌گری بود که می‌توانست روح آثار را درک کند و این خرد، پایه و اساس تمام آثار بعدی او را ساخت.

بورخس به مثابه یک مرشد – راهنمایی فراتر از دنیای ادبیات

(Borges as a Mentor – Guidance Beyond the Literary World)

🍏 تأثیر بورخس بر آلبرتو منگوئل تنها محدود به دنیای کلمات نبود. بورخس برای آلبرتو به جایگاهی فراتر از یک استاد ادبیات دست یافت و به مرشدی بدل شد که الفبای زندگی را در میان پیچیدگی‌های جهان به او می‌آموخت. او به آلبرتو نشان داد که چگونه می‌توان با متانت در برابر دشواری‌های روزگار ایستاد. این آموزش‌ها به تدریج در تاروپود فکری آلبرتو نفوذ کرد و او را در مواجهه با چالش‌های شخصی نیز یاری داد.

🧭 در نگاه بورخس، خرد واقعی در پذیرش نادانی و حفظ اشتیاق برای کشف نادانسته‌ها نهفته بود. او به آلبرتو یاد داد که هرگز تسلیم غرور فکری نشود. وقتی بورخس از ضعف‌های خود یا اشتباهات گذشته سخن می‌گفت، آلبرتو درس بزرگ انسانیت و فروتنی را می‌آموخت. این‌ها لحظاتی بودند که در آن‌ها نقاب نویسنده بزرگ برداشته می‌شد و چهره انسانی او با تمام تردیدها و کاستی‌ها نمایان می‌گشت.

⚓️ راهنمایی‌های بورخس در باب درستکاری و اخلاق شخصی، همزمان با بحث‌های ادبی پیش می‌رفت. او معتقد بود که یک نویسنده پیش از آنکه خوب بنویسد، باید خوب زندگی کند. آلبرتو از خلال این گفتگوها دریافت که کنجکاوی مداوم، بهترین پادزهر برای رخوت و پیری است. بورخس حتی در سال‌های کهنسالی و با وجود نابینایی، هیچ‌گاه اشتیاق خود را برای پرسشگری از دست نداد و این روحیه پرسشگر، به مهم‌ترین میراثی بدل شد که به شاگردش منتقل کرد.

🌟 حضور بورخس در زندگی آلبرتو منگوئل، نقشه راهی برای آینده او ترسیم کرد. او آموخت که چگونه در میان دنیای آشفته اطراف، پناهگاهی در اندیشه و ادبیات بسازد. این ارتباط صمیمانه، تنها به یادگیری تکنیک‌های نوشتار ختم نشد، بلکه به بلوغ فکری و اخلاقی آلبرتو انجامید. بورخس به او آموخت که نگاه دقیق به جهان، ارزشمندترین دارایی یک انسان است؛ آنچه آلبرتو در تمام مسیر زندگی حرفه‌ای خود حفظ کرد.

درهم‌تنیدگی زندگی و ادبیات

(The Intertwining of Life and Literature)

🖋️ برای آلبرتو منگوئل، مطالعه کردن هرگز فعالیتی جدا از جریان روزمره زندگی نبود. در دنیای بورخس، قفسه‌های کتاب تنها اشیائی چوبی نبودند؛ آن‌ها دیوارهایی بودند که حقیقت و خیال را در هم می‌آمیختند. هر کتابی که از قفسه بیرون کشیده می‌شد، تجربه‌ای جدید برای زندگی کردن بود. این همزیستی میان متن و واقعیت، باعث می‌شد که هر اتفاقی در دنیای بیرون، ارجاعی به یک صفحه از کتاب داشته باشد.

🔗 رابطه میان بورخس و شاگردش، نمونه بارزی از این همزیستی بود. آن‌ها از خلال متون، به تفسیر جهان اطراف خود می‌پرداختند. برای این دو، خواندن نه فرار از واقعیت، بلکه راهی برای عمیق‌تر زیستن بود. اینکه ادبیات می‌تواند به اندازه نفس کشیدن حیاتی باشد، درسی بود که منگوئل هر روز در آن آپارتمان کوچک تکرار می‌کرد. آن‌ها متوجه بودند که آنچه می‌خوانند، مستقیم بر نحوه قضاوت کردن درباره انسان‌ها و رویدادها اثر می‌گذارد.

🌍 این رابطه متقابل، جهان‌بینی منگوئل را به کلی تغییر داد. او دیگر نمی‌توانست جهان را بدون عینک ادبیات ببیند. وقایع روزمره، چه تلخ و چه شیرین، همگی بخشی از یک روایت بزرگ‌تر بودند که او مشتاقانه در پی کشف معنای آن بود. همزمان، حضور بورخس به او می‌آموخت که چگونه می‌توان در دل بحران‌ها به آرامش مطالعه پناه برد. این یعنی زندگی، بستری است که ادبیات در آن جان می‌گیرد.

✨ نهایتاً این درهم‌تنیدگی به یک سبک زندگی بدل شد. منگوئل آموخت که چگونه میان خواندن و زیستن، مرزهای ساختگی را از میان بردارد. میراثی که بورخس برای او به جا گذاشت، این باور بود که هر انسانی یک متن زنده است که باید با دقت خوانده شود. آنچه در حافظه آلبرتو ثبت شد، فراتر از اطلاعات کتاب‌شناختی بود؛ این خردی بود که به او کمک کرد تا از لابلای کلمات، معنای واقعی هستی را جستجو کند.

تأملات – تأثیر ماندگار و میراث جاری

(Reflections – Lasting Impact and Continuing Legacy)

🌌 پس از گذشت سال‌ها، سایه حضور بورخس همچنان بر زندگی آلبرتو منگوئل سنگینی می‌کند، اما نه به عنوان باری سنگین، بلکه همچون چراغی روشن در تاریکی. او دریافت که آن جلسات بلندخوانی، تنها خاطره‌ای دور نیستند، بلکه بخشی از وجود او شده‌اند. میراث بورخس در نحوه ورق زدن کتاب‌ها، در انتخاب واژه‌ها و در جستجوی معنای پنهان میان خطوط آشکار می‌شود. هر باری که منگوئل به متنی کلاسیک نگاه می‌کند، گویی صدای بورخس را در گوش خود می‌شنود که با شک و تردیدی زیبا، ساختارهای ذهنی او را به چالش می‌کشد.

📜 تأثیر ماندگار این پیوند، در ایجاد عادت به پرسشگری نهفته است. منگوئل آموخت که ادبیات فقط انبار دانش نیست؛ بلکه ابزاری است برای اینکه جهان را از نو بسازیم. این میراث جاری، به او اجازه داد تا خودش نیز به یک آموزگار تبدیل شود و اشتیاق به خواندن را به دیگران منتقل کند. آن پیوند میان دو ذهن، تبدیل به جریانی شد که از آن اتاق در بوئنوس آیرس بیرون آمد و در تمام آثار و پروژه‌های منگوئل منتشر شد.

⏳ گذر زمان هیچگاه نتوانست رنگ این تجربه‌ها را کمرنگ کند. برعکس، با گذشت هر سال، درک منگوئل از آنچه بورخس به او آموخته بود، عمیق‌تر شد. او فهمید که وفاداری به آن خرد، نه در تکرار طوطی‌وار حرف‌های بورخس، بلکه در حفظ همان روحیه کنجکاو و نقادانه است. این یعنی زندگی، ادامه یافتن آن گفتگو درونی است که هرگز متوقف نمی‌شود.

✨ میراث واقعی بورخس، تندیس یا کتاب‌های چاپ‌شده نیست؛ بلکه نحوه نگاه کردن به زندگی است. منگوئل این نگاه را به عنوان گران‌بها‌ترین دارایی خود حفظ کرد. او به این باور رسید که ادبیات، پناهگاهی است که در آن می‌توان حقیقت انسان بودن را یافت. این تأثیر، راهنمای مسیر او در تمام سال‌هایی شد که پس از آن دوستی پربار پشت سر گذاشت.

فصل ویژه: در هزارتوی شاهکارها؛ از کمدی دانته تا کابوس کافکا

(In the Labyrinth of Masterpieces; From Dante’s Comedy to Kafka’s Nightmare)

🔷 آپارتمان کوچک و کم‌نور بورخس در خیابان مایپو، با آن قفسه‌های چوبی و سکوت سنگینش، برای من هرگز یک خانه معمولی نبود؛ آنجا چهاردیواری بی‌پایانی بود که در آن زمان و مکان محو می‌شدند. روی صندلی راحتی‌اش می‌نشست، دست‌هایش را روی عصای چوبی گره می‌زد و با چشم‌هایی که به دوردست‌های نامرئی خیره مانده بودند، به صدای من گوش می‌سپرد. برای بورخس، خواندن صرفاً عبور از روی کلمات نبود، بلکه نوعی آیین سحرآمیز برای احضار ارواح درخشان تاریخ به شمار می‌رفت. در آن اتاق کوچک، ما فقط دو نفر نبودیم؛ هومر، دانته و کافکا همواره در گوشه‌ای از سایه‌ها حضور داشتند و به گفتگوی ما گوش می‌دادند.

🔶 شب‌هایی که نوبت به دانته می‌رسید، لحن صدای بورخس سرشار از احترامی غریب و شوری کودکانه می‌شد. با هیجان می‌گفت: «آلبرتو، دوباره آن بند را بخوان.» و من می‌خواندم. او شعر دانته را با دقتی معماری‌گونه می‌شکافت؛ برای بورخس، کمدی الهی یک منظومه دینی ساده نبود، بلکه کامل‌ترین و بی‌نقص‌ترین اثر خلق‌شده به دست بشر به حساب می‌آمد. در نگاه او، هر کلمه در دوزخ و بهشت دانته جایی دقیق، ابدی و اجتناب‌ناپذیر داشت. او به من یاد داد که چگونه در تقارن ریاضی کلام دانته، اندوه بی‌کران عشق، ترس از تباهی و جستجوی بی‌پایان انسان برای رستگاری را ببینم.

🔷 اما وقتی به سراغ فرانتس کافکا می‌رفتیم، فضای اتاق یکباره دگرگون می‌شد. بورخس معتقد بود که کافکا جهانی را کشف کرده که پیش از او وجود نداشت، هرچند پس از او انگار همه‌جا حضور دارد. با شنیدن داستان‌های کافکا، لبخند کمرنگی روی لب‌هایش می‌نشست و می‌گفت: «کافکا نویسنده‌ای است که کابوس‌های ما را با خونسردی و دقتی اداری روایت می‌کند.» او با لحنی تحسین‌آمیز توضیح می‌داد که اضطراب اگزیستانسیال انسان مدرن نه در هیاهو و فریاد، بلکه در راهروهای بی‌انتها و پرونده‌های بی‌پاسخ داستان‌های کافکا جریان دارد؛ همان بی‌پناهی ابدی انسان در جهانی که منطقش از ما پنهان مانده است.

🔶 در میانه این دنیاهای ادبی، ناگهان به یاد داستان «کتابخانه بابل» خودش می‌افتادم؛ متنی که تجسم تمام جهان‌بینی او بود. برای بورخس، تمام این کتاب‌ها، از کهن‌ترین حماسه‌های هومر تا آخرین سطر کافکا، بخش‌هایی از یک کتابخانه نامتناهی و کیهانی بودند. او به من آموخت که ادبیات یک هزارتوی بی‌پایان از روایت‌های به‌هم‌پیوسته است؛ جایی که آینه‌ها واقعیت را تکثیر می‌کنند و کلمات بازتابی از ابدیت می‌شوند. هر متنی که می‌خواندیم، نه یک جزیره جداافتاده، بلکه راهرویی تازه به سوی همان حقیقت‌های بزرگ و ازلی بود.

🔷 شگفت‌انگیزترین بخش این شب‌ها مکث‌های ناگهانی او بود. در اوج خواندن عبارتی درخشان، ناگهان دستش را بالا می‌برد و می‌گفت: «آلبرتو، اینجا بایست؛ نویسنده دارد به لایه‌ای عمیق‌تر از واقعیت اشاره می‌کند.» همین چند کلمه کافی بود تا گفتگویی سقراطی آغاز شود؛ سفری به ریشه‌شناسی واژه‌ها، اخلاق و خرد پنهان در پس متن. در کنار بورخس، من آموختم که ادبیات صرفاً زیبایی‌شناسی کلمات نیست، بلکه قطب‌نمایی اخلاقی است که به ما یادآوری می‌کند چه کسانی هستیم و در این هزارتوی بی‌کران هستی، در جستجوی چه حقیقتی گام برمی‌داریم.

نتیجه‌گیری: پژواک ابدی صدای بورخس

(The Eternal Echo of Borges’s Voice)

🌌 وقتی صدای خورخه لوئیس بورخس در دنیای فیزیکی خاموش شد، پژواک آن در ذهن آلبرتو منگوئل باقی ماند. آن دوستی که در سال‌های نوجوانی در راهروهای کتاب‌فروشی پیگمالیون آغاز شده بود، هرگز به پایان نرسید. این پیوند از مرزهای جسم و زمان فراتر رفت و به عنصری بنیادین در ساختار فکری منگوئل بدل شد. مرگ، پایانی بر آن همنشینی نبود، بلکه آغازی برای درونی کردن آن آموزه‌ها بود تا در تمام مسیر زندگی، همچون قطب‌نمایی دقیق عمل کند.

📖 برای آلبرتو منگوئل، کتاب‌ها دیگر تنها ورق‌های کاغذ نبودند؛ آن‌ها حاملان صدای بورخس بودند. هر بار که او کتابی را باز می‌کند، گویی آن نابینای خردمند دوباره در کنارش نشسته است تا معنای پنهان کلمات را بازگوید. ادبیات، جاده‌ای است که آن‌ها را همچنان به هم متصل نگه می‌دارد. آنچه از بورخس باقی ماند، نه فقط داستان‌ها و شعرها، بلکه نگرشی منحصربه‌فرد به هستی است که در هر ورق زدن کتاب، دوباره زنده می‌شود و به خواننده اجازه می‌دهد جهان را از دریچه‌ای تازه ببیند.

✨ این پژواک ابدی، هدیه‌ای است که از سال‌های بلندخوانی به جا مانده است. صدای بورخس حالا در ذهن هر کسی که آثار منگوئل را می‌خواند، طنین‌انداز می‌شود. این چرخه انتقال دانش، همان معنای عمیق دوستی است که از دل کلمات رویید. آلبرتو منگوئل با نوشتن این کتاب، آن صدای ابدی را برای خوانندگان به یادگار گذاشت تا مطمئن شود که بورخس همواره در میان ما، زنده و جاری باقی می‌ماند و این گفتگو، هیچ‌گاه به سکوت نمی‌انجامد.

کتاب‌های پیشنهادی:

کتاب خواننده، متن و شعر

کتاب چگونه کتاب بخوانیم

کتاب درباره خوب خواندن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی