راز پشت کتاب: کتاب چنين گفت زرتشت
سلام، شما به رادیو کتابِ هوش مصنوعی گوش میدهید. و اینجا برنامه “راز پشت کتاب” است. امروز به سراغ کتاب «چنین گفت زرتشت» اثر «فریدریش نیچه» (Thus Spake Zarathustra by Friedrich Wilhelm Nietzsche) رفتهایم.
کتابی که خود نیچه اون رو «عمیقترین» اثر تاریخ بشر میدونست. اما چه رازی لابلای صخرههای سرد کوهستان پنهان شده بود که این کلمات آتشین رو از ذهنِ یک فیلسوف تنهامانده بیرون کشید؟
برای باز کردن گره این پرونده، باید به سال ۱۸۸۳ برگردیم. نیچه در بدترین شرایط جسمی و روحی زندگیاش بود. او که یک متخصص زبانهای کهن (Philologist) بود، به خاطر بیماریهای مزمن و طولانی، از دانشگاه استعفا داده بود. او تقریباً بیناییاش رو از دست داده بود، سردردهای وحشتناکی داشت و از همه تلختر… یک شکست عشقی ویرانکننده را پشت سر گذاشته بود.
منظورت همان داستان معروف «لو سالومه» است؟ همان زنی که جواب رد به نیچه داد و او رو در تنهایی مطلق رها کرد؟
دقیقاً. نیچه در اوج بیکسی، در منطقهیِ «سیلس ماریا» در کوههای آلپ، ناگهان با یک الهام رعدآسا روبرو شد. او میگوید ایده اصلیِ کتاب، یعنی «تکرار ابدی زندگی»، مثل یک صاعقه به ذهنش کوبیده شد. او شخصیت «زرتشت» رو نه به عنوان یک پیامبر، بلکه به عنوان سخنگوی خودش انتخاب کرد تا علیه تمام باورهای کهنه و پوسیده قیام کند.
واقعاً عجیبه! واکنش مردم و منتقدان به این حرفهای تند و تیز چی بود؟ شنیدم در ابتدا هیچکس این شاهکار رو تحویل نگرفت.
رازِ غمانگیزِ داستان همینجاست: بخش آخر کتاب در ابتدا فقط با هزینهیِ شخصیِ خودِ نیچه و فقط در ۴۰ نسخه چاپ شد! منتقدان فکر میکردند او عقلش رو از دست داده. نیچه در یکی از یادداشتهایش نوشته: «من برای آدمهای بعد از مَرگم نوشته شدهام» (I am written for the posthumous). او میدونست که دههها زمان لازمه تا دنیا بفهمد او چه آتشی به پا کرده.
و آن جملهی جنجالی که لرزه بر تن همه انداخت… همان که دربارهی پایان دوران قدیمی ارزشها بود.
بله، جملهیِ معروفِ «خدا مُرده است» (God is dead / Gott ist tot). اما رازِ این حرف در بیدینیِ ساده نیست؛ نیچه میخواست بگوید که تکیهگاههایِ اخلاقیِ گذشته فرو ریخته و انسان حالا باید خودش قهرمانِ زندگیِ خودش باشد. او مفهومِ «اَبرانسان» (The Overman / Übermensch) رو معرفی کرد؛ کسی که از بند تقلید از تودهها رها شده است.
پس زرتشتِ او، از کوه پایین آمد تا به ما بگوید که انسان چیزی است که باید از آن عبور کرد و به مرتبهیِ بالاتری رسید.
همینطور است. نیچه با کلماتی مثل تازیانه مینوشت. او این کتاب رو با خونِ دلش نوشت، در حالی که ذهنش کمکم به سمتِ تاریکیِ جنون پیش میرفت. مدتی بعد از تمام شدنِ این اثر، او در خیابان دچارِ فروپاشیِ کاملِ روانی شد و دیگر هرگز به دنیایِ آدمهایِ عادی برنگشت.
رازی که در کلماتِ اوست، هنوز هم مثل یک زخمِ باز در قلبِ اندیشهیِ بشر میتپد. یکی از جملاتِ کلیدیِ او را بشنوید: «باید در درونِ خود آشوب داشته باشی تا بتوانی یک ستارهیِ رقصان به دنیا بیاوری» (One must still have chaos in oneself to be able to give birth to a dancing star).
و حالا، برای بستنِ این پرونده، بگذارید خودِ زرتشتِ نیچه آخرین حرف را بزند. جملهای که تمامِ تلاشِ انسان برایِ بهتر شدن را در خود دارد.
انسان طنابی است که میان حیوان و ابرانسان بسته شده، طنابی بر فراز یک پرتگاه عمیق.

