فهرست مطالب
- 1 نوروز پیش از زرتشت: جشن طبیعت و پایان زمستان
- 2 اعتدال بهاری؛ لحظه مقدس در تقویم ایرانی
- 3 زرتشت و انتخاب «روز نو»: تولد نوروز دینی
- 4 «نوروز»؛ معنای دینی روز نو در اندیشه زرتشتی
- 5 نوروز و آفرینش هفتم: پیوند آتش، زندگی و زمان
- 6 نوروز در کنار دیگر جشنهای زرتشتی؛ جایگاه یگانه یک آیین
- 7 از زرتشتیان تا ایران اسلامی؛ تداوم شگفتانگیز نوروز
نوروز، این «روز نو»، تنها یک آغاز تقویمی نیست؛ بلکه نقطه تلاقی اسطوره، دین، طبیعت و هویت ایرانی است. جشنی که در آن، زمان از نو معنا میشود و زندگی، هر ساله، وعده تولدی دوباره میدهد.
این کتاب حاصل بازخوانی و گزینش آگاهانه بخشهایی از اثر سترگ «تاریخ زرتشتیگری (کیش زرتشت)، جلد اول: دوره آغازین» (A History of Zoroastrianism, Volume I: The Early Period) نوشته ایرانشناس برجسته مری بویس (Mary Boyce) است؛ اما نه بهصورت یک کتاب دانشگاهی کامل، بلکه بهشکل اثری تازه، متمرکز و خواندنی که فقط بر یک محور میچرخد: نوروز، جشن بزرگ ایرانیان.
در این بازآفرینی، ما عمداً و آگاهانه تنها آن بخشهایی از کتاب اصلی را بررسی میکنیم که به:
- انتخاب اعتدال بهاری بهعنوان سال نو،
- مفهوم «روز نو» (No Rōz / Nowruz) در سنت زرتشتی،
- پیوند عمیق میان باززایی طبیعت و جهانبینی دینی ایرانیان کهن،
- و جایگاه نوروز در شکلگیری تقویم، آیین و معنا در ایران باستان
میپردازند.
مری بویس در کتاب تاریخ زرتشتیگری نشان میدهد که نوروز نه یک رسم متأخر (تازه یا اتفاقی) یا صرفاً مردمی، بلکه انتخابی آگاهانه و نمادین در بستر اندیشه دینی زرتشتی بوده است؛ جشنی که «زندگی» را در هماهنگی کامل با کیهان، طبیعت و اخلاق دینی قرار میدهد. بر همین اساس، نوروز «روز نو» است، نه فقط برای سال، بلکه برای انسان و جهان.
از آنجا که محتوای انتخابشده از کتاب اصلی همگی حول نوروز و معنای آن میچرخند، این اثر عملاً به کتابی تازه با هویتی مستقل تبدیل شده است؛ کتابی که میکوشد نوروز را نهفقط بهعنوان یک جشن، بلکه بهمثابه یک «تفکر زنده» معرفی کند.
عنوان پیشنهادی برای کتاب تغییرشکلیافته:
«نوروز؛ زایش دوباره زمان در اندیشه ایرانی» (Nowruz: The Rebirth of Time in Iranian Thought)
این کتاب برای خوانندگانی نوشته شده است که میخواهند بدانند:
نوروز از کجا آمده، چرا ماندگار شده، و چگونه توانسته هزاران سال، بدون گسست، همچنان «روز نو» بماند.
نوروز پیش از زرتشت: جشن طبیعت و پایان زمستان
(Nowruz Before Zoroaster: Nature’s Festival and the End of Winter)
🟢 در لایههای کهن فرهنگ ایرانی، نوروز پیش از آنکه به یک «سال نو» دینی بدل شود، پاسخی زنده به ریتم طبیعت بود. بر پایه شواهدی که مری بویس در کتاب «تاریخ زرتشتیگری، جلد اول: دوره آغازین» گرد آورده، ایرانیان پیشازرتشتی سال طبیعی را به دو قطب روشن تقسیم میکردند: فصلی سرشار از زندگی و فصلی آمیخته با سکون و فرسودگی. اعتدالهای بهاری و پاییزی مرزهای این چرخه بودند و بههمینسبب، نه تاریخهای قراردادی، بلکه لحظههایی کیهانی بهشمار میآمدند.
🌱 اعتدال بهاری در این جهانبینی، صرفاً تغییر دما یا افزایش روشنایی نبود؛ نشانه پایان «مرگ زمستان» و بازگشت نیروی زاینده زمین تلقی میشد. بویس با مقایسه سنتهای هندواروپایی نشان میدهد که همانند همتایان هندی، ایرانیان نیز بهار را فصل خدایان و زمان شکوفایی میدانستند. جشن این زمان، آیینی بیرونی و جمعی بود؛ در فضای باز، در میان سبزی تازه زمین، و با تأکید بر شادی و رهایی از انجماد زمستانی.
🟡 این جشن بهاری، برخلاف بسیاری از آیینهای بعدی، هنوز در بند اسطورهپردازی پیچیده نبود. آنچه برجسته میشود، «تجربه» است نه «روایت»: تجربه لمس دوباره حیات، تجربه نور و تجربه حرکت. بویس تصریح میکند که بسیاری از ویژگیهای نوروز کنونی، دقیقا از همین لایه کهن میآید؛ جشنی برای شادمانی، نه برای سوگواری یا خوف. همین سادگی کارکردی، راز ماندگاری آن شد.
🔵 در این دوره، تقویم هنوز ابزار قدرت سیاسی یا دستگاه دینی منسجم نبود. زمان، از دل طبیعت خوانده میشد. ایرانیان باستان با مشاهده طول روز، دگرگونی پوشش گیاهی و تغییر رفتار جانوران، لحظه عبور سال را تشخیص میدادند. جشن اعتدال بهاری در چنین بستری شکل گرفت؛ نه بهعنوان فرمانی آیینی، بلکه بهمثابه توافقی جمعی با جهان طبیعی.
🟠 نکته کلیدی در تحلیل مری بویس آن است که این جشن بهاری، از آغاز «جشن پایان» نبود، بلکه «جشن آغاز» بهحساب میآمد. (جشنی برای آغاز جهان تازه در چرخه سال، نه جشن پایان سرما و زمستان.) تمرکز آن بر آنچه از نو زاده میشود، نه آنچه پشت سر گذاشته میشود. این تمایز، نوروز را از بسیاری از آیینهای گذار متمایز میکند و توضیح میدهد چرا بعدها توانست بار معنایی دینی عمیقی را نیز حمل کند، بیآنکه ماهیت خود را از دست بدهد.
🟣 اعتدال پاییزی نیز در میان ایرانیان کهن جشن داشت، اما جایگاه آن همسنگ بهار نبود. بویس اشاره میکند که جشن پاییزی بهتدریج به ایزد مهر پیوند خورد، درحالیکه جشن بهاری همچنان عمومیتر، طبیعیتر و کماسطورهتر باقی ماند. این تفاوت، زمینهای فراهم کرد تا در دوره زرتشت، انتخاب بهار بهعنوان «آغاز رسمی سال» نه یک گسست، بلکه تکمیل منطقی یک سنت دیرپا باشد.
🔴 نوروزِ پیشازرتشتی را باید بهعنوان حافظه زنده طبیعت در فرهنگ ایرانی دید؛ حافظهای که پیش از هر متن مقدس، در تجربه مشترک زیستن شکل گرفت. همین ریشه طبیعی و غیرتصنعی سبب شد که نوروز، حتی پس از دگرگونیهای دینی و تاریخی، همچنان قابل فهم، قابل زیستن و قابل تکرار باقی بماند؛ جشنی که از دل زمین برخاست و پیش از آنکه به زبان دین سخن بگوید، با زبان زندگی معنا یافت.
(در فرهنگهای بسیار کهن هند و ایران، بهار تنها یک تغییر آبوهوایی ساده نبود. انسانهای آن دوره باور داشتند که با آغاز بهار، نیروهای الهی دوباره در جهان فعال میشوند و زندگی در زمین از نو جریان پیدا میکند. به همین دلیل، بهار را زمانی مقدس میدانستند؛ زمانی که نظم جهان دوباره برقرار میشود و زمین، آب، گیاه و نور همگی وارد مرحلهای تازه از حیات میشوند.
برای فهم این نگاه، باید به دو سنت بزرگ باستانی توجه کرد: یکی سنت دینی هند در دوره وِداها و دیگری باورهای کهن ایرانی که بعدها در آیین زرتشت صورت منظمتری پیدا کرد. وِداها (Vedas) مجموعهای از کهنترین متون مذهبی هند هستند که حدود سه تا چهار هزار سال پیش سروده شدند. این متون سرشار از سرودهایی برای خدایان طبیعتاند و نشان میدهند که مردم آن زمان جهان را مجموعهای از نیروهای زنده و الهی میدیدند.
در این سنت هندی، طبیعت پر از خدایان گوناگون است و هر پدیده مهم طبیعی با یک خدا پیوند دارد. بهار نیز نتیجه فعالیت چندین خدا دانسته میشد. یکی از مهمترین آنها ایندرا (Indra) است. ایندرا خدای آسمان، رعد و باران به شمار میرفت. در اسطورههای هندی گفته میشود که او با دیوی که نماد خشکی و نگهدارنده آبها بود میجنگد و با شکست دادن او، آبها را آزاد میکند. آزاد شدن باران و آبها باعث سرسبزی زمین میشود و همین رخداد بهصورت نمادین با آغاز بهار ارتباط پیدا میکند.
خدای مهم دیگر اَگنی (Agni) است. اگنی خدای آتش است و در آیینهای مذهبی هند جایگاه بسیار مهمی دارد. مردم آتش را واسطه میان انسان و خدایان میدانستند. در مراسم دینی، هدایا در آتش ریخته میشد تا اگنی آنها را به خدایان برساند. آتش همچنین نماد گرما و زندگی است؛ بنابراین با گرم شدن زمین در پایان زمستان، حضور نمادین اگنی در طبیعت احساس میشد.
در کنار این دو خدا، نام سوما (Soma) نیز بسیار دیده میشود. سوما هم نام یک گیاه مقدس است و هم نام خدایی که نیروی زندگی و شور الهی را نمایندگی میکند. نوشیدنیای که از این گیاه تهیه میشد در مراسم دینی مصرف میگردید و باور داشتند که نیروی الهی و سرزندگی میبخشد. سوما در اسطورهها با رشد گیاهان، شادابی طبیعت و نیروی حیات ارتباط دارد؛ بنابراین با فصل رویش یعنی بهار پیوند پیدا میکند.
در نتیجه در سنت دینی هند باستان، بهار حاصل فعالیت مجموعهای از خدایان است: ایندرا باران را آزاد میکند، اگنی گرما و انرژی میبخشد و سوما نیروی رشد و شادابی را در گیاهان جاری میکند. جهان در این نگاه بسیار پویا است و خدایان هرکدام نقشی مستقل در اداره طبیعت دارند.
در ایران باستان، نگاه به خدایان کمی متفاوت بود. در باورهای ایرانی، بهویژه در آیین زرتشت که حدود سه هزار سال پیش شکل گرفت، جهان زیر فرمان یک خدای بزرگ قرار دارد: اهورامزدا (Ahura Mazda)، به معنی «دانای بزرگ هستیبخش». اهورامزدا خالق جهان و سرچشمه نظم و راستی است. در کنار او موجودات مقدسی قرار دارند که به آنها اَمشاسپندان (Amesha Spentas) گفته میشود. این واژه به معنی «جاودانان مقدس» است و هرکدام نماینده بخشی از نظم جهاناند.
برای نمونه، اَردیبهشت (Asha Vahishta) نماینده راستی و نظم کیهانی است، خرداد (Haurvatat) نماد کمال و تندرستی است و اَمرداد (Ameretat) با جاودانگی و زندگی گیاهی ارتباط دارد. امرداد بهطور خاص با رشد گیاهان و سرسبزی طبیعت پیوند دارد و از همین رو با مفهوم بهار نیز ارتباط پیدا میکند.
در میان ایزدان ایرانی، شخصیتی وجود دارد که بهطور مستقیم با گرمای بهار مرتبط است. نام او رَپیتون (Rapithwin) است. رپیتون ایزد گرمای نیمروز و فصل گرم سال به شمار میرود. در باورهای زرتشتی گفته میشد که در زمستان رپیتون به زیر زمین میرود تا ریشه گیاهان و آبهای زیرزمینی را گرم نگه دارد. وقتی بهار فرا میرسد، او دوباره به جهان بازمیگردد و گرما و زندگی را به سطح زمین میآورد. این بازگشت نماد پایان زمستان و آغاز فصل رویش است.
بنابراین در سنت ایرانی، بهار بیشتر به معنای بازگشت نظم و تعادل جهان است. نیروهای الهی جهان را به سوی سرسبزی و زندگی هدایت میکنند و این روند زیر نظر اهورامزدا و با همکاری ایزدان مختلف انجام میشود.
اگر این دو سنت را کنار هم قرار دهیم، هم شباهت و هم تفاوت دیده میشود. شباهت اصلی این است که در هر دو فرهنگ، بهار زمانی مقدس به شمار میرود؛ زمانی که نیروهای الهی در جهان فعال میشوند و زندگی دوباره آغاز میشود. اما تفاوت در شیوه توضیح این پدیده است. در سنت هندی، خدایان متعددی مانند ایندرا، اگنی و سوما هرکدام بهطور مستقل در شکلگیری بهار نقش دارند. در سنت ایرانی، بهار بیشتر نتیجه نظم کلی جهان است که از سوی اهورامزدا برقرار شده و ایزدانی مانند امرداد و رپیتون در آن نقش دارند.
به همین دلیل، در نگاه هندی جهان بیشتر شبیه صحنه تعامل و فعالیت خدایان گوناگون است، در حالی که در نگاه ایرانی جهان ساختاری منظم دارد که نیروهای الهی مختلف در چارچوب یک نظم واحد در آن عمل میکنند. با این حال در هر دو فرهنگ، بهار لحظهای است که زمین دوباره زنده میشود و انسان حضور نیرویی فراتر از طبیعت را در شکوفایی جهان احساس میکند.)
اعتدال بهاری؛ لحظه مقدس در تقویم ایرانی
(The Spring Equinox: A Sacred Moment in the Iranian Calendar)
🟢 در سنت ایرانیِ کهن، زمان مفهومی خطی و بیجان نبود، بلکه پدیدهای زنده، کیهانی و در پیوند مستقیم با نظم طبیعت بهشمار میآمد. بر اساس تحلیل مری بویس در کتاب «تاریخ زرتشتیگری، جلد اول: دوره آغازین»، اعتدالهای سالانه نه نقاطی فرعی، بلکه «قطبهای سال طبیعی» بودند؛ لحظههایی که توازن کیهان آشکار میشد و انسان میتوانست خود را با آن همزمان کند.
🌱 اعتدال بهاری جایگاهی ممتاز داشت، زیرا نشانه بازگشت نیروهای زاینده جهان بود. در این لحظه، شب و روز به توازن میرسیدند و این برابری، در اندیشه ایرانی، نماد غلبه نظم بر آشوب تلقی میشد. بویس با مقایسه دادههای ایرانی و هندوایرانی توضیح میدهد که این توازن نهتنها پدیدهای نجومی، بلکه حامل معنایی اخلاقی و هستیشناختی بود: جهان دوباره آماده حرکت در مسیر زندگی میشد.
🟡 در تقویمهای کهن، «آغاز سال» همیشه یگانه و ثابت نبود. همانگونه که بویس یادآوری میکند، در بسیاری از فرهنگهای باستانی چندین نقطه آغاز سال وجود داشت که هرکدام به حوزهای خاص از زندگی مربوط میشدند؛ کشاورزی، دامداری یا آیینهای دینی. ایرانیان نیز از این قاعده مستثنا نبودند. بااینحال، اعتدال بهاری بهتدریج جایگاهی فراگیر یافت، زیرا بیش از هر زمان دیگر، با تجربه جمعی زندگی هماهنگ بود.
🔵 برای جامعهای که اقتصاد آن بر دامداری و بهرهبرداری محدود از زمین استوار بود، بهار معنای آغاز واقعی داشت. رویش علفزارها، زایش دامها و گسترش نور، همگی نشانههایی ملموس از شروع چرخهای تازه بودند. بویس تأکید میکند که همین تجربه زیسته سبب شد اعتدال بهاری بیش از برداشت پاییزی یا انقلاب تابستانی، حس «شروع» را در ذهن ایرانیان تثبیت کند.
🟠 اهمیت این لحظه زمانی آشکارتر میشود که بدانیم در برخی دورهها، حتی واژه «سال» در زبان ایرانی با مفهوم پاییز پیوند داشت. بااینحال، این پیوند زبانی نتوانست جایگاه نمادین بهار را تضعیف کند. بهار، برخلاف پاییز، حامل وعده بود نه جمعبندی؛ حامل امکان بود نه پایان. همین تفاوت معنایی، اعتدال بهاری را به مناسبترین لحظه برای آغاز سال دینی بدل ساخت.
🟣 مری بویس نشان میدهد که انتخاب اعتدال بهاری بهعنوان سال نو، تصمیمی تصادفی یا صرفاً تقویمی نبود، بلکه نتیجه درک عمیق از رابطه میان زمان، طبیعت و معنا بود. این لحظه، زمانی بود که جهان «آماده» میشد؛ آماده رشد، آماده نظم، و آماده بازسازی. در چنین بستری، زمان نه میگذرد و نه تکرار میشود، بلکه هر سال از نو معنا مییابد.
🔴 اعتدال بهاری در تقویم ایرانی به لحظهای تبدیل شد که انسان میتوانست خود را در مرکز توازن کیهانی احساس کند. نه برتری شب، نه غلبه روز؛ نه رکود، نه شتاب. همین وضعیت میانی، این لحظه را به آستانهای مقدس بدل کرد؛ آستانهای که بعدها نوروز بر آن بنا شد و توانست قرنها، بیگسست، بهعنوان نقطه آغاز زمان ایرانی باقی بماند.
(اعتدال بهاری و اعتدال پاییزی دو لحظه بسیار مهم در چرخه سال هستند که از مشاهده دقیق حرکت خورشید در آسمان بهوجود آمدند. انسانهای باستان، بهویژه کشاورزان و کاهنان، متوجه شدند که در دو روز خاص از سال، طول روز و شب تقریباً برابر میشود. این برابری نه تصادفی، بلکه نشانهای از تعادل در نظم جهان تلقی شد و بهتدریج معنایی نمادین و آیینی پیدا کرد.
اعتدال بهاری زمانی رخ میدهد که خورشید از خط استوای آسمانی عبور میکند و وارد نیمه شمالی آسمان میشود. از این لحظه به بعد، روزها بلندتر و نور بر تاریکی چیرهتر میشود. برای انسان باستان، این دگرگونی نشانه آغاز زندگی تازه بود: زمین گرم میشود، گیاهان میرویند و زمان کشت فرا میرسد. به همین دلیل، اعتدال بهاری نماد زایش، نوزایی و آغاز نظم تازه در جهان شد و در فرهنگ ایرانی با جشن نوروز پیوند خورد؛ جشنی که لحظه هماهنگی دوباره زمان طبیعی و زندگی انسانی را نشان میدهد.
اعتدال پاییزی برعکس، لحظهای است که خورشید دوباره از استوای آسمانی عبور میکند و به نیمه جنوبی میرود. از این زمان به بعد، شبها بلندتر میشوند و طبیعت بهتدریج به سوی خاموشی و سکون حرکت میکند. این اعتدال پایان فصل رویش و آغاز دوره برداشت و ذخیره است. از نظر نمادین، اعتدال پاییزی نشانه فرونشستن نیروهای زاینده و بازگشت آرام جهان به درون خود است؛ نه مرگ ناگهانی، بلکه آمادهشدن برای خواب زمستانی.
در مجموع، این دو اعتدال از دل مشاهده طبیعت و حرکت خورشید شکل گرفتند، اما بهتدریج معنایی فراتر از پدیدهای نجومی یافتند. اعتدال بهاری نماد آغاز و تولد است و اعتدال پاییزی نماد جمعبندی و بازگشت به سکوت. هر دو، لحظههای تعادلاند؛ زمانی که جهان نه بهسوی فزونی نور میتازد و نه در تاریکی فرو میرود، بلکه برای لحظهای کوتاه در توازن کامل میایستد.)
زرتشت و انتخاب «روز نو»: تولد نوروز دینی
(Zoroaster and the Choice of the “New Day”: The Birth of Religious Nowruz)
🟢 در لحظهای تعیینکننده از تاریخ اندیشه ایرانی، نوروز از یک جشن طبیعی به آیینی دینی ارتقا یافت. مری بویس با دقت نشان میدهد که این دگرگونی نه حاصل تصادف بود و نه نتیجه حذف سنتهای کهن، بلکه برآمده از انتخاب آگاهانه زرتشت بود. در جهانی که میتوانست چند «آغاز سال» داشته باشد، زرتشت اعتدال بهاری را بهعنوان آغاز یگانه برگزید؛ انتخابی که ریشه در معنای عمیق دینی این لحظه داشت.
🌱 بویس یادآور میشود که همانگونه که در سنتهای دیگر باستانی چند روزِ سال نو وجود داشت، در ایران کهن نیز چنین امکانی محتمل بود. اما زرتشت، اگر انتخابی در میان بود، جشن اعتدال بهاری را «سال نو» اعلام کرد، زیرا در زایش دوباره طبیعت، نمادی روشن از پیام مرکزی خود میدید: پیروزی زندگی، نظم و راستی. این انتخاب، زمان را از سطح تجربه طبیعی به مرتبه نشانهای مقدس ارتقا داد.
(منظور مری بویس، که در بسیاری از تمدنهای باستانی بیش از یک زمان برای آغاز سال وجود داشت، این است که، هر کدام از این زمانها به یک تحول مهم در طبیعت یا تقویم کشاورزی مربوط بود. چند نمونه معروف:
۱. سال نو بهاری (اعتدال بهاری)
نمونه: نوروز در ایران، آکیتو در بابل
- زمان: حدود آغاز بهار
- معنا: آغاز رویش گیاهان و شروع چرخه تازه طبیعت
در ایران این زمان بعدها به مهمترین آغاز سال تبدیل شد.
۲. سال نو پاییزی
نمونه: جشن مهرگان در سنت ایرانی، و آغاز سال در برخی تقویمهای باستانی خاور نزدیک
- زمان: آغاز پاییز و پایان فصل برداشت
- معنا: پایان دوره کشاورزی و شروع چرخه اقتصادی تازه.
۳. سال نو زمستانی
نمونه: برخی تقویمهای هندواروپایی و نیز دورههایی در تقویم رومی
- زمان: حوالی انقلاب زمستانی (زمانی است که خورشید به جنوبیترین نقطه مسیر ظاهری خود در آسمان میرسد و کوتاهترین روز و بلندترین شب سال رخ میدهد. (30 آذر یا ۱ دی – شب یلدا: جشن آستانه انقلاب زمستانی)
- معنا: تولد دوباره خورشید و آغاز افزایش نور پس از طولانیترین شب سال.
۴. سال نو مرتبط با سیلاب یا پدیده طبیعی خاص
نمونه: مصر باستان
- زمان: هنگام بالا آمدن آب نیل
- معنا: شروع سال کشاورزی چون سیلاب زمین را برای کشت آماده میکرد.
خلاصه منظور بویس این است که در جهان باستان آغاز سال همیشه یک تاریخ ثابت واحد نبود؛ هر جامعه میتوانست بر اساس مهمترین تغییر طبیعی در زندگی خود، زمان متفاوتی را «آغاز سال» بداند. در ایران نیز احتمال دارد در دورههای بسیار کهن چند نقطه زمانی برای آغاز چرخه سال در نظر گرفته شده باشد، هرچند در نهایت نوروزِ بهاری جایگاه اصلی را گرفت.)
🟡 نامگذاری این روز بهعنوان «روز نو» (Middle Persian: No Rōz) خود حامل معناست. زرتشت، بنا بر تحلیل بویس، این روز را نه صرفاً آغاز یک سال، بلکه نشانهای سالانه از «روز نوِ نهایی» میدانست؛ روز رستاخیز و آغاز سعادت جاودانه. بهاینترتیب، نوروز به آیینی بدل شد که هم به اکنون تعلق داشت و هم به آیندهای متعالی اشاره میکرد.
🔵 در این چارچوب، نوروز به جشنی از جنس امید تبدیل شد. برخلاف آیینهایی که یادآور گذشته یا مرگ بودند، «روز نو» نگاه را به پیش رو میدوخت. زایش طبیعت در بهار، برای زرتشت تمثیلی زنده از رستاخیز نهایی بود؛ رستاخیزی که در آن جهان، پس از نبردی طولانی، به کمال و پاکی بازمیگردد. همین پیوند میان طبیعت و فرجامشناسی (سرانجام جهان)، نوروز را به یکی از عمیقترین جشنهای دینی زرتشتی بدل کرد.
🟠 بویس تأکید میکند که این بازتفسیر دینی، به حذف سنتهای پیشین نینجامید. زرتشت جشنهای فصلی کهن را بازبنیاد کرد و آنها را به امشاسپندان و آفرینشهای تحت سرپرستیشان پیوند داد. اما جایگاه نخست این چرخه، به «میدیوزَرِیم (Maidyo‑zarem) – (نخستین گاهنبار)» یا جشن نیمه بهار داده شد؛ نشانهای روشن که «روز نو» در نظر زرتشت، در اعتدال بهاری قرار داشت، نه در پاییز یا نیمه تابستان.
(گاهنبارها در آیین زرتشتی جشنهای دینی بسیار مهم به شمار میآیند. در واقع آنها جشنهایی فصلی هستند که در طول سال برگزار میشوند و هر کدام به یکی از مراحل آفرینش جهان مربوط است. واژه «گاهنبار» از دو جزء «گاه» به معنی زمان و «انبار» به معنی گردآمدن یا فراهمآوردن ساخته شده است؛ بنابراین معنای کلی آن «زمان گردهمایی» یا «جشن در یک زمان معین از سال» است. در این جشنها مردم گرد هم میآمدند، نیایش میکردند و خوراک را با یکدیگر تقسیم میکردند. به همین دلیل گاهنبارها هم جشن دینی بودند و هم مراسمی اجتماعی برای همبستگی جامعه.
در سنت زرتشتی شش گاهنبار وجود دارد. این شش جشن با شش مرحله آفرینش جهان پیوند داده شدهاند؛ زیرا در اندیشه زرتشتی باور بر این است که اهورامزدا جهان را در شش مرحله آفرید و هر مرحله با یکی از عناصر یا بخشهای مهم آفرینش مرتبط است.
نخستین گاهنبار میدیوزَرِیم (Maidyozarem) است که در میانه بهار برگزار میشود. این جشن با آفرینش آسمان پیوند دارد. آسمان در اندیشه زرتشتی نماد نظم و ساختار جهان است؛ سقفی روشن که همه چیز را در بر میگیرد. زمان این جشن هنگامی است که طبیعت کاملاً بیدار شده و نشانههای زندگی در زمین آشکار میشود.
دومین گاهنبار میدیوشِم (Maidyoshem) است که در میانه تابستان برگزار میشود. این جشن به آفرینش آب مربوط دانسته شده است. آب در فرهنگ ایرانی سرچشمه زندگی و پاکی است و در این جشن اهمیت آن برای حیات انسان و طبیعت یادآوری میشود.
سومین گاهنبار پَیتیشَهیم (Paitishahya) است که در آغاز پاییز برگزار میشود و به آفرینش زمین نسبت داده میشود. این زمان معمولاً همزمان با پایان کارهای اصلی کشاورزی و برداشت محصول است و به همین دلیل با سپاسگزاری برای زمین و حاصلخیزی آن پیوند دارد.
چهارمین گاهنبار اَیاسرِم (Ayathrima) است که در میانه پاییز برگزار میشود و نماد آفرینش گیاهان است. این جشن یادآور رویش و چرخه زندگی گیاهان و وابستگی زندگی انسان به آنهاست.
پنجمین گاهنبار میدیارِم (Maidyarem) است که در میانه زمستان برگزار میشود. این جشن با آفرینش جانوران پیوند دارد. در این زمان که طبیعت در سکون زمستانی قرار دارد، اهمیت حیوانات در زندگی انسان، بهویژه در جامعههای کشاورزی و دامداری، یادآوری میشود.
آخرین گاهنبار هَمَسپَتمَدَم (Hamaspathmaedaya) است که در پایان سال برگزار میشود و به آفرینش انسان مربوط است. این جشن چند روز پیش از نوروز برگزار میشود و با یادبود روان درگذشتگان و نیاکان نیز پیوند دارد. در این زمان باور بر آن است که فروهرها یا ارواح نیک به جهان بازمیگردند و خانهها برای استقبال از آنها پاک و آراسته میشود.
در مجموع، گاهنبارها نوعی تقویم مقدس آفرینش را نشان میدهند. هر جشن یادآور بخشی از نظم جهان است: از آسمان و آب گرفته تا زمین، گیاهان، جانوران و انسان. از این رو، این جشنها فقط مناسبتهای شادمانی نبودند، بلکه یادآور مسئولیت انسان در نگهداری از آفرینش و حفظ نظم و راستی در جهان به شمار میآمدند. همین پیوند میان طبیعت، آفرینش و زندگی اجتماعی باعث شد گاهنبارها در سنت زرتشتی جایگاهی بسیار مهم پیدا کنند.)
🟣 نوروز دینی، همچنین به آتش پیوند خورد. این جشن به «رَپیتون (Rapithwin)»؛ روح نیمروز تابستانی و تجسم گرمای فروزان، تقدیم شد؛ روحی که یاور اَشا و وابسته به آتش است. از اینرو، نوروز نهفقط جشن زمان، بلکه جشن یکی از بنیادیترین آفرینشها بود. آتش، بهعنوان آفرینش هفتم و فراگیر، در این روز در مرکز معنا قرار گرفت.
(در کیهانشناسی زرتشتی، آفرینش جهان بهصورت لایهلایه و معنادار تصور میشود. جهان تنها مجموعهای از اشیای مادی نیست، بلکه نظمی زنده و پویاست که هر بخش آن نقشی مشخص در برقراری راستی و تداوم زندگی دارد. در این چارچوب، سخن گفتن از «آتش بهعنوان آفرینش هفتم و فراگیر» معنایی دقیق و ژرف دارد.
بر پایه سنت زرتشتی، اهورامزدا جهان را در شش آفرینش اصلی پدید آورد. این شش آفرینش، پیکره و ساختار بنیادین جهان را میسازند. نخست آسمان آفریده شد؛ نماد نظم، قانون و چارچوب کلی هستی. سپس آب پدید آمد که سرچشمه زندگی و پاکی است. پس از آن زمین آفریده شد؛ بستری که زندگی بر آن شکل میگیرد. چهارمین آفرینش گیاهان بودند که نشانه زایش، رشد و تداوم حیاتاند. پنجمین، جانوران، که زندگی پویا و حرکت را به جهان افزودند. و سرانجام انسان آفریده شد؛ موجودی که با خرد و توان انتخاب، مسئول پاسداری از نظم و راستی در جهان است.
این شش آفرینش، اجزای اصلی جهان مادی را تشکیل میدهند. اما در کنار آنها، نیرویی وجود دارد که نه در عرض آنها، بلکه درون همه آنها جریان دارد؛ و آن آتش است. به همین دلیل آتش را «آفرینش هفتم» مینامند. آتش یک عنصر جداگانه مانند آب یا زمین نیست، بلکه نیروی زندهای است که به همه آفرینشها جان میدهد. گرمای خورشید در آسمان، نیروی جنبش در آب، توان درونی زمین، رشد در گیاه، زندگی در جانور و روشنایی خرد در انسان، همگی جلوههایی از آتشاند. از این رو آتش «فراگیر» است؛ یعنی در همه شش آفرینش دیگر حضور دارد و آنها را فعال و زنده نگه میدارد.
نوروز، بهعنوان جشن آغاز سال و نوزایی زمان، دقیقاً در نقطهای قرار دارد که این نیروی فراگیر دوباره آشکار میشود. نوروز تنها تغییر تقویمی نیست، بلکه لحظهای است که نظم جهان پس از رکود زمستانی، دوباره فعال میشود. در چنین لحظهای، آتش بهطور طبیعی در مرکز معنا قرار میگیرد؛ زیرا بدون گرما و نور، نه رشد ممکن است و نه زندگی.
در این چارچوب است که نوروز به رَپیتون (Rapithwin) پیوند میخورد. رپیتون روح یا نیروی گرمای نیمروز و فصل گرم است؛ زمانی که خورشید در اوج قرار دارد و زندگی به بیشترین توان خود میرسد. رپیتون تجسم گرمایی است که زمین را بیدار میکند، گیاهان را میرویاند و جانوران و انسان را به حرکت وامیدارد. این گرما جلوهای از آتش است؛ آتشی که نه ویرانگر، بلکه زندگیبخش است.
از آنجا که در اندیشه زرتشتی اَشا به معنای راستی، نظم کیهانی و قانون درست جهان است، هر نیرویی که زندگی، رشد و هماهنگی را تقویت کند، یاور اَشا به شمار میآید. رپیتون یاور اَشا است، زیرا گرمای او نظم جهان را فعال نگه میدارد و مانع رکود، تاریکی و آشفتگی میشود. به بیان دیگر، جایی که نور و گرما حضور دارند، زندگی جریان دارد؛ و جایی که زندگی جریان دارد، اَشا برقرار است.
بنابراین، وقتی گفته میشود در نوروز آتش بهعنوان آفرینش هفتم و فراگیر در مرکز معنا قرار میگیرد، مقصود این است که نوروز جشن بیدار شدن نیرویی است که در همه جهان جاری است؛ نیرویی که شش آفرینش اصلی را زنده نگه میدارد و نظم کیهانی را هر سال از نو استوار میسازد. نوروز، در این معنا، جشن زمان نیست؛ جشن زنده شدن دوباره نظم و راستی در سراسر آفرینش است.)
🔴 بدینسان، نوروز در اندیشه زرتشت به آیینی چندلایه بدل شد: جشنی طبیعی، دینی و فرجامشناختی. «روز نو» هم یادآور آغاز سال بود، هم نماد رستاخیز نهایی، و هم لحظهای برای همزمانی انسان با نظم الهی جهان. این پیوند ژرف سبب شد که نوروز، برخلاف بسیاری از آیینهای باستانی، نهتنها در چارچوب دین زرتشتی پایدار بماند، بلکه قرنها بعد نیز، فراتر از مرزهای دینی، به حیات خود ادامه دهد.
«نوروز»؛ معنای دینی روز نو در اندیشه زرتشتی
(“Nowruz”: The Religious Meaning of the New Day in Zoroastrian Thought)
🟢 در اندیشه زرتشتی، «روز نو» صرفاً نام یک جشن یا نقطهای در تقویم نیست، بلکه مفهومی دینی با لایههای کیهانی، اخلاقی و فرجامشناختی است. مری بویس تصریح میکند که زرتشت با نامگذاری جشن اعتدال بهاری بهعنوان No Rōz، زمان را از یک چارچوب طبیعی به یک نشانه دینی تبدیل کرد. نوروز از این منظر، روزی است که جهان دوباره در مسیر درست خود قرار میگیرد.
🌱 در این دستگاه فکری، زمان کیفیتپذیر است. همه روزها یکسان نیستند و برخی لحظهها ارزشی مقدس و معنوی دارند. نوروز یکی از این لحظههاست؛ روزی که نهتنها سال آغاز میشود، بلکه «درستی» زمان آشکار میگردد. بویس نشان میدهد که زرتشتیان نوروز را زمانی میدانستند که اَشا، نظم راستین جهان، بیشترین همسویی را با روند طبیعی کیهان مییابد.
🟡 معنای دینی نوروز در پیوند آن با آموزه رستاخیز روشنتر میشود. «روز نو» نماد سالانه همان روز نهایی است که در پایان زمان فراخواهد رسید؛ روزی که جهان پس از پالایش، به کمال بازمیگردد. از نگاه زرتشتی، تکرار سالانه نوروز تمرینی آیینی برای درک این حقیقت است که نو شدن، قانون بنیادین هستی است، نه رخدادی استثنایی.
🔵 بویس تأکید میکند که در نوروز، دو بُعد آفرینش (آغاز بهار) و فرجام (نابودی بدی و برقراری نظم و راستی) بهطور همزمان حضور دارند. این روز، هم یادآور آغاز جهان است و هم تصویری و نشانهای از پایان آن. بههمینسبب، نوروز نه جشن گذشته است و نه صرفاً جشن آینده، بلکه لحظهای است که کل تاریخ کیهانی در آن فشرده میشود. زمان در این روز، بهجای امتداد خطی، حالتی دایرهوار و معناگرا مییابد.
🟠 نوروز همچنین روز انتخاب اخلاقی است. در سنت زرتشتی، هر آغاز فرصتی برای همسویی دوباره با اَشا محسوب میشود. «روز نو» یادآور این اصل است که جهان هر سال امکان اصلاح دارد و انسان نیز میتواند مسیر خود را از نو تنظیم کند. این بُعد اخلاقی، نوروز را از یک جشن طبیعی فراتر میبرد و آن را به آیینی مسئولیتساز بدل میکند.
🟣 پیوند نوروز با آتش، این معنا را تکمیل میکند. آتش در کیش زرتشت نماد روشنایی و راستی است. اختصاص نوروز به رَپیتون، روح نیمروز و گرمای کامل، نشان میدهد که «روز نو» در اوج روشنایی معنا مییابد. نوروز روزی است که تاریکی نه حذف، بلکه مهار میشود؛ همانگونه که در نظم کیهانی، شر محکوم به زوال است.
🔴 بدینترتیب، نوروز در اندیشه زرتشتی آیینی است برای فهم زمان، نه فقط شمارش آن. «روز نو» لحظهای است که جهان، انسان و معنا در یک نقطه تلاقی میکنند. این تلاقی سبب شد که نوروز، حتی با تغییر نظامهای دینی و تاریخی، همچنان حامل معنا باقی بماند؛ زیرا ریشه آن نه در قدرت، بلکه در درک عمیق از نو شدنِ هستی است.
نوروز و آفرینش هفتم: پیوند آتش، زندگی و زمان
(Nowruz and the Seventh Creation: Fire, Life, and Time)
🟢 در اندیشه زرتشتی، آفرینش تنها به شش پدیده محسوس محدود نمیشود. مری بویس با استناد به متون کهن نشان میدهد که در کنار آسمان، آب، زمین، گیاه، جانور و انسان، آفرینش هفتمی نیز وجود دارد که جایگاهی یگانه دارد: آتش. این آفرینش، برخلاف دیگران، نه جدا و محصور، بلکه فراگیر و جاری است؛ نیرویی که در همه چیز حضور دارد و زندگی را ممکن میسازد.
🌱 آتش در این نظام فکری، صرفاً شعلهای قابل دیدن نیست. بویس توضیح میدهد که آتش بهعنوان «بذر حیات» در رگهای زمین جریان دارد، ریشه گیاهان را در زمستان گرم نگه میدارد، در آبها زندگی میدمد و در بدن جانداران و انسان بهصورت نیروی زنده حضور دارد. حتی خورشید و آذرخش، تجلیهای آسمانی همین آفرینش هفتماند. بدینسان، آتش اصل پنهانِ تداوم زندگی است.
🟡 نسبت نوروز با این آفرینش هفتم، نسبتی تصادفی نیست. بویس تصریح میکند که جشن اعتدال بهاری بهطور خاص با آتش پیوند داده شد، زیرا بهار زمانی است که نیروی نهفته آتش، دوباره در طبیعت آشکار میشود. زمین از خواب زمستانی برمیخیزد، گیاهان جان میگیرند و زندگی از درون، بیصدا اما قاطع، شعله میکشد. نوروز جشن دیدار دوباره این نیروی فراگیر است.
🔵 در این چارچوب، آتش به اَشا، اصل نظم و راستی، سپرده شده است. آتش، همانگونه که بویس یادآور میشود، نگهبان نظم در جهان مادی است؛ نیرویی که پراکندگی را مهار میکند و حیات را در مسیر درست نگه میدارد. پیوند نوروز با آتش، بهمعنای پیوند آغاز سال با نظم کیهانی است؛ سالی که باید بر پایه راستی، توازن و زندگی شکل بگیرد.
🟠 نوروز در این معنا، نهفقط آغاز زمان تقویمی، بلکه آغاز «جریان دوباره آتش در جهان» است. زمان در اندیشه زرتشتی، بدون آتش، بیروح و ایستا میشود. آتش به زمان حرکت میدهد، به آن زندگی میبخشد و امکان نو شدن را فراهم میسازد. ازاینرو، نوروز لحظهای است که زمان دوباره جان میگیرد، نه فقط شمارش میشود.
🟣 بویس اشاره میکند که همین ویژگی فراگیر آتش سبب شد که آن بهعنوان آفرینش هفتم، جایگاهی متمایز داشته باشد. اگر شش آفرینش دیگر هرکدام قلمروی خاص دارند، آتش در همه آنها حضور دارد. نوروز نیز چنین است: جشنی که به یک طبقه، یک گروه یا یک آیین محدود نمیماند، بلکه در سراسر زندگی انسانی نفوذ میکند. همانگونه که آتش همهجا هست، نوروز نیز همهجا قابل زیستن است.
🔴 بدینترتیب، پیوند نوروز با آفرینش هفتم، معنای این جشن را ژرفتر میکند. نوروز جشن روشن شدن دوباره زندگی است؛ جشنی که در آن، زمان، طبیعت و انسان همزمان از نو شعلهور میشوند. این پیوند است که نوروز را از یک «آغاز ساده» به لحظهای بنیادین در تجربه ایرانی از جهان بدل کرده است؛ لحظهای که زندگی، نه با صدا، بلکه با نور، خود را اعلام میکند.
نوروز در کنار دیگر جشنهای زرتشتی؛ جایگاه یگانه یک آیین
(Nowruz Among Other Zoroastrian Festivals: The Singular Place of a Rite)
🟢 در سنت زرتشتی، نوروز هرگز جشنی منفرد و گسسته از دیگر آیینها نیست، بلکه در دل شبکهای منسجم از جشنهای سالانه معنا مییابد. مری بویس با تأکید نشان میدهد که زرتشت، تقویم آیینی را بر پایه شش جشن فصلی یا گاهنبارها بازبنیاد کرد؛ جشنهایی که هرکدام به یکی از آفرینشها و امشاسپندان وابسته بودند. بااینحال، نوروز جایگاهی دارد که هیچیک از این جشنها با آن همسنگ نمیشود.
🌱 گاهنبارها، جشنهایی جمعی، ساده و «گاتایی» بودند؛ آیینهایی برای گردهمآیی، نیایش، بخشش و تقویت همبستگی. بویس تصریح میکند که این جشنها، برخلاف بسیاری از آیینهای باستانی، هرگز اسطورهپردازی افراطی نیافتند و روح اخلاقی خود را حفظ کردند. نوروز، از یکسو، در شمار همین جشنهای آفرینشی قرار میگیرد، اما از سوی دیگر، افقی فراتر از آنها میگشاید.
🟡 تمایز بنیادین نوروز در آن است که همزمان جشن آفرینش و جشن زمان است. اگر گاهنبارها هرکدام به بخشی از جهان میپردازند، نوروز به کل آن نظر دارد. بویس یادآور میشود که نوروز، بهعنوان جشن آفرینش هفتم، در پایان چرخه ششگانه قرار میگیرد و ازاینرو، آیینهای آن با هفتگانگی همراه است. این جایگاه پایانی، درعینحال جایگاه آغازین نیز هست.
🔵 نوروز بدینسان، هم فرجام سال آیینی است و هم آغاز آن. این دوگانگیِ سازنده، جایگاه یگانه نوروز را در ساختار تقویم زرتشتی تثبیت میکند. با پایان نوروز، چرخهی یادکرد و گرامیداشتِ همه امشاسپندان و مراتب آفرینش کامل میشود و بیدرنگ، سالی نو با همان نظم کیهانی از نو آغاز میشود. بویس تأکید میکند که هیچ جشن دیگری چنین نقش بنیادی و ساماندهندهای در کلیت تقویم زرتشتی ندارد.
🟠 در مقایسه با جشنهایی چون مهرگان یا سده، نوروز کمتر به یک ایزد خاص محدود میشود. مهرگان به مهر پیوند دارد و سده به جلوهای خاص از آتش، اما نوروز با خود اصل نظم کیهانی را حمل میکند. اختصاص آن به رَپیتوین و پیوندش با آتش، نه محدودکننده، بلکه فراگیر است؛ زیرا آتش خود در همه آفرینشها حضور دارد.
🟣 بویس همچنین یادآور میشود که نوروز، برخلاف بیشتر جشنهای دینی، توانست از مرز جامعه زرتشتی فراتر رود، بیآنکه جایگاه آیینی خود را از دست بدهد. همین ویژگی، نشانه یگانگی آن است. نوروز نه جشن یک طبقه روحانی است، نه آیینی رازآمیز، بلکه جشنی است که ساختار دینی عمیق خود را در قالبی همگانی عرضه میکند.
🔴 ازاینرو، نوروز را باید «محور تقویم زرتشتی» دانست، نه صرفاً یکی از اجزای آن. این جشن، دیگر آیینها را معنا میکند، نه بالعکس. در کنار گاهنبارها، نوروز جایگاهی دارد که هم جمعبندی است و هم افق؛ هم پایان یک نظم آیینی و هم آغاز نظمی تازه. همین جایگاه یگانه است که نوروز را به پایدارترین و فراگیرترین میراث آیینی جهان ایرانی بدل کرده است.
از زرتشتیان تا ایران اسلامی؛ تداوم شگفتانگیز نوروز
(From Zoroastrians to Islamic Iran: The Astonishing Continuity of Nowruz)
🟢 نوروز، برخلاف بسیاری از آیینهای دینی که با دگرگونیهای اعتقادی و سیاسی رنگ میبازند، مسیری متفاوت پیمود. مری بویس نشان میدهد که این جشن، از همان آغاز، چنان عمیق در تجربه زیسته ایرانی ریشه داشت که هرگز به یک جامعه یا کیش خاص محدود نماند. نوروز پیش از آنکه «جشن زرتشتیان» باشد، پاسخی به ریتم طبیعت و زمان بود؛ پاسخی که میتوانست در قالبهای دینی گوناگون بازتفسیر شود.
🌱 با گسترش زرتشتیگری، نوروز معنایی دینی و کیهانی یافت، اما این معنای تازه هرگز پیوند خود را با جهان طبیعی نگسست. همین دوگانگیِ سازنده—طبیعتمحور و درعینحال مقدس و معنوی—به نوروز امکان داد که در دورههای بعد نیز قابل فهم باقی بماند. بویس تأکید میکند که نوروز نه به یک اسطوره خاص وابسته شد و نه به آیینی رازآمیز، و همین ویژگی، بقای آن را تضمین کرد.
🟡 ورود ایران به دوران اسلامی، آزمونی بزرگ برای میراثهای پیشین بود. بسیاری از آیینها یا حذف شدند یا به حاشیه رفتند، اما نوروز مسیر جذب و تداوم را برگزید. بویس یادآور میشود که نوروز، بهدلیل پیوندش با آغاز سال، نظم اجتماعی و زندگی روزمره، نمیتوانست بهسادگی کنار گذاشته شود. این جشن، بدون نیاز به توجیه عقیدتی پیچیده، خود را بهعنوان «آغاز طبیعی زمان» تثبیت کرده بود.
🔵 در ایران اسلامی، نوروز از محتوای صریح زرتشتی فاصله گرفت، اما ساختار معنایی خود را حفظ کرد. لحظه تحویل سال، پاکیزگی، نو شدن، آشتی و امید به آینده، همگی مفاهیمی بودند که با جهانبینی اسلامی نیز ناسازگار نبودند. بویس نشان میدهد که نوروز بدینسان به پلی میان گذشته و حال بدل شد؛ پلی که نه انکارگر سنت پیشین بود و نه مانعی برای نظم دینی جدید.
🟠 این تداوم، صرفاً نتیجه تساهل سیاسی یا عادت فرهنگی نبود. نوروز حامل نوعی درک از زمان بود که با نیازهای بنیادین انسان سازگار است. آغاز سال در لحظهای عینی و قابل مشاهده، یعنی اعتدال بهاری، زمان را از انتزاع میرهاند و آن را به تجربه زیسته پیوند میزند. همین ویژگی سبب شد که نوروز در بسترهای گوناگون، معناپذیر باقی بماند.
🟣 بویس تأکید میکند که نوروز، در سیر تاریخی خود، به نشانهای از هویت ایرانی بدل شد؛ هویتی که میتوانست دینی، زبانی و سیاسی دگرگون شود، اما پیوند خود را با زمان، زمین و زندگی از دست ندهد. نوروز حافظه جمعی را نه از راه متن و آموزش رسمی، بلکه از طریق تکرار سالانه و مشارکت همگانی منتقل کرد.
🔴 بدینترتیب، نوروز از دل کیش زرتشت برآمد، اما در آن محبوس نماند. این جشن، با عبور از مرزهای آیینی، به بخشی از ساختار فرهنگی ایران تبدیل شد؛ ساختاری که توانست خود را با جهان اسلامی نیز همآهنگ کند. در نگاه مری بویس، تداوم نوروز نه نشانه ضعف دینها، بلکه نشانه قدرت آیینی است که بر بنیاد طبیعت، زمان و امید انسانی بنا شده است.
کتاب پیشنهادی:
نوروز در آینه اسطورههای ایران و قفقاز

